توافق روحانی و عمران خان: ایجاد نیروی واکنش سریع برای مقابله با «تروریسم»

حسن روحانی، رئیس جمهوری اسلامی در نشست خبری مشترکش با عمران خان، نخست‌وزیر پاکستان اعلام کرد که ایران و پاکستان برای تأمین امنیت مرزهای دو کشور و مقابله با «گروه‌های تروریستی» نیروی واکنش سریع ایجاد می‌کنند.

دوشنبه ۲ اردیبهشت، تهران: حسن روحانی، رئیس جمهوری اسلامی میزبان عمران خان، نخست‌وزیر پاکستان

صبح دوشنبه ۲ اردیبهشت عمران خان، نخست‌وزیر پاکستان برای دیدار و گفت‌وگو با حسن روحانی، رئیس جمهوری اسلامی وارد تهران شد. او قبل از عزیمت به تهران برای زیارت امام رضا در مشهد توقفی کوتاه داشت. محمدجواد ظریف وزیر خارجه، محمد اسلامی وزیر راه و شهرسازی، محمود واعظی رییس دفتر رییس جمهوری و سعید نمکی وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در مراسم استقبال رسمی از عمران خان حضور داشتند. تعمیق و تحکیم روابط تهران – اسلام‌آباد در زمینه‌های مختلف سیاسی، اقتصادی، امنیتی و فرهنگی از محورهای دیدار و مذاکره رییس جمهوری اسلامی ایران و نخست وزیر پاکستان و هیات‌های عالی‌رتبه دو کشور بود.

به گزارش خبرگزاری‌‌های داخلی، حسن روحانی، رئیس جمهوری اسلامی در نشست خبری مشترک با عمران خان، نخست‌وزیر پاکستان گفت:

« باید سطح همکاری‌های  ایران و پاکستان به گونه‌ای باشد که تروریست‌ها کاملاً متوجه شوند که دو کشور مصمم هستند که قاطعانه با آنها مبارزه کنند.»

روحانی اعلام کرد که برای دستیابی به این هدف دو کشور برای مقابله با «گروه‌های تروریستی» نیروی واکنش سریع ایجاد می‌کنند.

در هفته‌ها و ماه‌های گذشته در مرز ایران با پاکستان در استان سیستان و بلوچستان مرزبانان ایرانی بارها هدف حملات تروریستی قرار گرفته‌اند. بهمن سال گذشته قرارگاه قدس نیروی زمینی سپاه پاسداران با انتشار اطلاعیه‌ای از حمله انتحاری جیش‌العدل به اتوبوس پرسنل شیفت سپاه پاسداران در جاده خاش به زاهدان خبر داده بود. در این حمله تروریستی دست‌کم ۲۰ نفر از پرسنل سپاه کشته و به همین تعداد هم مجروح شدند.

عمران خان برای نخست‌بار از زمان تصدی نخست‌وزیری پاکستان به ایران سفر می‌کند. خان اعلام کرد که مقامات نظامی پاکستان با مقامات نظامی ایران گفت‌وگوها درباره ایجاد نیروی واکنش سریع را آغاز می‌کنند:

«تروریست‌ها تلاش دارند که در روابط دوستانه و برادرانه ایران و پاکستان تفرقه و جدایی ایجاد کنند، لذا مصمم هستیم قاطعانه با تروریسم مبارزه کنیم و به نفع پاکستان می‌دانیم که اجازه ندهد از خاکش علیه ایران و همسایگانش استفاده شود.»

دست پاکستان از این همکاری اما خالی نمی‌ماند. روحانی اعلام کرد که تهران آمادگی دارد همکاری‌های خود با پاکستان در زمینه‌های مختلف اقتصادی از جمله نفت و گاز، برق، پتروشیمی و گردشگری را بیش از پیش افزایش دهد. عمران خان نیز گفت پاکستان به دنبال یافتن مکانیسمی برای ارتقای مناسبات اقتصادی با جمهوری اسلامی ایران در حوزه‌های مختلف به ویژه نفت و گاز است. تهاتر کالا و استفاده از پول ملی دو کشور در تراکنش‌های بانکی در دستور کار طرفین قرار گرفت.

شنبه گذشته مقامات امنیتی پاکستان اعلام کرده بودند که «تروریست‌ها» از اردوگاهی در استان بلوچستان در خاک پاکستان حمله به اتوبوس سپاه پاسداران را تدارک دیده بودند. قرار است نخست‌وزیر پاکستان با علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی نیز دیدار و گفت‌وگو کند.

بیشتر بخوانید:

خامنه‌ای: سپاه «قصور» در حمله به اتوبوس مرزبانان را پیگیری کند

 

نارضایتی پمپئو از لغو مذاکرات دولت افغانستان با طالبان

اختلاف نظر دولت افغانستان و طالبان بر سر فهرست شرکت‌کنندگان در گفت‌وگوهای دو طرف در دوحه، مذاکرات افغان‌ـ‌افغان را متوقف کرد. مایک پمپئو در تماسی با رئیس جمهوری افغانستان از این بابت اظهار نارضایتی کرد و این مذاکرات را بهترین فرصت برای دستیابی افغانستان به صلح دانست.

مایک پمپئو، وزیر خارجه آمریکا و محمد اشرف غنی، رئیس جمهوری افغانستان

مایک پمپئو، وزیر خارجه آمریکا و محمد اشرف غنی، رئیس جمهوری افغانستان

به‌گزارش آسوشیتدپرس، وزارت امور خارجه آمریکا در اطلاعیه‌ای گفته است که مایک پمپئو، وزیر امور خارجه این کشور شنبه ۳۱ فروردین / ۲۰ آوریل با محمد اشرف غنی رئیس جمهوری افغانستان تماس تلفنی گرفته و درباره به‌تعویق افتادن گفت‌وگوهای دولت افغانستان و طالبان در دوحه، موسوم به گفت‌وگوهای بین‌الافغانی یا افغان‌ـ‌افغان اظهار تأسف کرده ‌است.

براساس اطلاعیه وزارت خارجه آمریکا، پمپئو در این تماس تمامی طرف‌ها را تشویق کرده‌ است که از فرصت به‌دست آمده برای رسیدن به تفاهمی درباره شرکت‌کنندگان نشست دوحه، استفاده کنند و این مذاکرات در اولین فرصت ممکن برگزار شود.

قرار بود گفت‌وگوهای افغان‌ـ‌افغان جمعه ۳۰ فروردین / ۱۹ آوریل در دوحه قطر برگزار شود. از این گفت‌وگوها به‌عنوان نخستین گام برای دستیابی به توافق صلح بین دولت اشرف غنی و طالبان و سرآغازی برای خروج نیروهای نظامی آمریکا از افغانستان یاد شده بود.

دولت افغانستان روز قبل از آن فهرستی از ۲۵۰ نفر از جمله ۵۰ زن را به قطر ارائه داده بود. این ۲۵۰ نفر هیأتی را تشکیل می‌دادند که به نمایندگی از طرف دولت افغانستان و احزاب می‌بایست با نمایندگان طالبان گفت‌وگوها را آغاز کنند. اما ذبیح‌الله مجاهد، سخنگوی طالبان با انتقاد از تعداد زیاد نمایندگان در هیأت دولت افغانستان اعلام کرد که طالبان قصد ندارد با شمار زیادی از نمایندگان دولت اشرف غنی گفت‌وگو کند.

در اطلاعیه وزارت خارجه آمریکا گفته شده که پمپئو در گفت‌وگوی خود با اشرف غنی مذاکرات افغان‌ـ‌افغان را بهترین فرصت افغانستان برای رسیدن به صلح دانسته و اعلام عملیات بهاری طالبان را محکوم و همبستگی آمریکا با مردم افغانستان در رسیدن به توافق صلح را اعلام کرده است.

طالبان هفته گذشته از آغاز عملیات بهاری خود با عنوان «الفتح» خبر داد. در اعلامیه‌ این گروه آمده بود که هدف از این عملیات گرفتن بخش‌های وسیعی از شهرها و مراکز است. طالبان از نیروهای امنیتی افغانستان خواستند که از دشمنی بی‌دلیل با آن‌ها خودداری کنند.

وزارت دفاع افغانستان عملیات بهاری طالبان را تبلیغات خوانده است.

پیش از این زلمی خلیل‌زاد، نماینده آمریکا در امور صلح افغانستان که چندین بار با طالبان سر میز مذاکره نشسته است اظهار امیدواری کرده بود که مذاکرات افغان‌ـافغان بتواند دو طرف را به دستیابی به یک نقشه راه برای آینده افغانستان رهنمون سازد.

امروز دوشنبه ۲ اردیبهشت / ۲۲ آوریل عبدالله عبدالله، رئیس اجرایی افغانستان نشست قطر را فرصت مناسب برای مذاکرات رو در رو با طالبان برای رسیدن به صلح دانست، اما انتقاد کرد که سوء مدیریت، سبب از هم پاشی این نشست شده است.

بیشتر بخوانید:

گفت‌وگوهای بین‌الافغان در دوحه لغو شد

یک گزارش ناتمام − تلاش برای رمزگشایی از معمای انقلاب ایران

رضا جاسکی

«نفی رژیم پهلوی در ایران، پدیده‌ای است عظیم و اجتماعی، اما نه به این معنا که سردرگم و عاطفی باشد، یا به خود چندان آگاهی نداشته باشد، به عکس شیوه انتشارش بسیار کارآمد است-از اعتصاب‌ها به تظاهرات، از بازارها به دانشگاه‌ها، از تراکت‌ها به پیشگویی‌ها-و واسطه انتشارش هم بازاریان و روحانیان و کارگران و استادان و دانشجویان‌اند»

 میشل فوکو، ایرانی‌ها چه رویایی در سر دارند؟

چند سال قبل از انقلاب ایران، در سال ۱۹۷۲ از چو ان‌لای نخست‌وزیر وقت چین در رابطه با ۲۰۰ سالگی انقلاب فرانسه پرسیده شد: نظرتان در مورد تأثیر انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه چیست؟ او در پاسخ گفت: «برای گفتن آن هنوز بسیار زود است». این پاسخ بسیاری را متعجب ساخت و اگر در آن زمان رسانه‌های گروهی امروزی وجود داشتند، مطمئنا تا مدتها در هر رسانه‌ای این گفته وی با تعجب تکرار می‌گشت، اکثراً مورد استهزا و شاید گاهی تحسین قرار می‌گرفت. بایستی توجه داشت که این نظر فقط چهار سال پس از اوج جنبش ۶۸ بیان شده و مسلماً “ان‌لای” با توجه به ادامه تأثیرات انقلاب کبیر فرانسه بر آن جنبش چنین سخنی را بر زبان رانده بود. از نظر او فرانسویان در یک دوران بسیار شگفت‌اوری می‌زیستند و بستن دفتر اولین انقلاب دنیای مدرن بسیار زود و نامعقول به نظر می‌رسید. ایا ما می‌توانیم دفتر انقلاب ایران را ۴۰ سال پس از سرنگونی رژیم سلطنتی در ایران ببندیم و یا اینکه هنوز باید برای اعلام پایان نهایی آن صبر نمود؟ آیا بازه زمانی یک انقلاب و تأثیرات آن را بایستی محدود به چند سال نمود و یا اینکه همچنان بایستی منتظر عواقب بعدی آن باقی ماند؟

چهل سال پس از انقلاب ایران، گمانه‌زنی در مورد علل و پیامدهای آن تقریباً متوقف شده است. پس از شوک اولیه صاحب‌نظران، مقالات و کتاب‌های بسیاری در مورد انقلاب ایران در سراسر جهان منتشر شد. برخی از عقاید رایج در مورد انقلاب مورد جرح و تعدیل قرار گرفتند و نظرات بسیار متنوع و بدیعی در مورد علل انقلاب مطرح شد. اما اگر ما کمی عِرق ملی خود را کنار بگذاریم، و این شامل هم موافقان و هم مخالفان انقلاب ایران می‌شود، و کمی به عقب‌تر به انقلاب بزرگ دیگری مثلاً کوبا برگردیم آیا آن نیز بسیاری را میخکوب ننمود؟ آیا هر انقلاب بزرگی، گاه از نظر مشارکت، گاه بخاطر ابتکارات، چرخش‌های ناگهانی و هزار و یک دلیل دیگر، تأثیرات آن از نظر مکانی و زمانی بسیار گسترده‌تر از محل و زمان وقوع آن نبوده است؟

چگونه می‌توان نظرات متفاوت چهل سال گذشته را جمع‌بندی کرد؟

بایستی گفت انقلاب ایران نظر چند گروه کاملاً متفاوت را به خود جلب کرد:

مغلوبین انقلاب، چه آن‌ها که در انقلاب مشارکت داشتند، چه آن‌ها که مخالف آن بودند

فاتحین انقلاب، آن‌ها که توانستند از پیامدهای انقلاب بیشترین سود را ببرند.

ایران‌شناسان،کسانی که سال‌ها در مورد تاریخ ایران به ویژه تاریخ متاخر آن تحقیق کرده و می‌کنند اما نتوانستند وقوع انقلاب را در آن زمان حدس بزنند.

نظریه‌پردازان انقلاب،پژوهشگرانی که به تئوری‌پردازی در عرصه انقلاب مشغول بودند و انقلاب ایران پرسش‌های بسیار بزرگی را در مقابل انان نهاد.

قطعاً می‌توان از علاقمندان بسیار دیگری نیز نام برد اما برخی از صاحب‌نظران از میان این چند گروه یاد شده سعی کرده‌اند که انقلاب ایران را تئوریزه نمایند. در این نوشته سعی می‌شود در باره برخی از این نظرات تامل شود.

آمار ادبیات انقلاب

بیش از یک دهه قبل، در پیشواز سی‌سالگی انقلاب، جمهوری اسلامی مجموعه «بررسی تحلیلی مطالعات انقلاب اسلامی» را در مورد وقوع انقلاب منتشر کرد. هدفPreview (opens in a new window) این مجموعه پاسخ به این پرسش بود که انقلاب را با کدام رویکرد و در چارچوب کدام نظریه می‌توان تجزیه و تحلیل نمود. از آنجا که پاسخ‌های بسیار متفاوتی به پرسش یادشده می‌توان داد، عده‌ای از پژوهشگرانی که در تهیه مجموعه یاد شده مشارکت داشتند به بررسی آثار مختلف نویسندگان و صاحب‌نظران ایرانی و خارجی در مورد انقلاب ایران پرداختند. یکی از کارهای مفید آن‌ها تهیه آمار ادبیات مربوط به انقلاب بهمن بود. از زمان انتشار آن مجموعه در سال ۱۳۸۷ تاکنون اتفاق زیادی در ادبیات انقلاب ایران نیفتاده است. مسلماً اندکی بر تعداد مقالات و کتاب‌ها منتشره افزوده شده است، اما هیچ نظریه جدی جدیدی در این رابطه مطرح نشده است. شاید کتاب چارلز کورزمن، که در سال ۲۰۰۴ منتشر شد، از جمله آخرین نظرات جدید در مورد انقلاب ایران بود. حتی از نظر کمی نیز، پس از انتشار بهمن‌وار مقالات و کتاب‌های متعدد در دو دهه اول در مورد انقلاب، ویژگی دو دهه اخیر سکون نسبی در این عرصه بوده است. اما آمار انتشارات، هر چند کمی قدیمی، به ما چه می‌گویند؟

نویسندگان مجموعه یاد شده پس از بررسی بیش از ۵۰۰ کتاب و مقاله در مورد تبیین و تحلیل انقلاب، آن‌ها را در دسته‌های مختلفی تقسیم نمودند:

  1. رویکرد تاریخی: ۵۸ کتاب و ۶۶ مقاله . مجموع ۱۲۴

2.رویکرد جامعه‌شناختی: ۵۱ کتاب و ۱۱۲ مقاله. مجموع ۱۶۳

  1. رویکرد سیاسی: ۴۳ کتاب و ۸۸ مقاله . مجموع ۱۳۱

4.رویکرد روانشناسی: ۱۸ کتاب و ۲۲ مقاله. مجموع ۴۰

5.رویکرد بین‌المللی: ۲۷ کتاب و ۲۰ مقاله. مجموع ۴۷

ابتدا باید افزود که مجموع مقالات و کتاب‌ها به هیچ وجه با تعداد نویسندگان برابری نمی‌کند. نویسندگان معروفی چون یرواند ابراهامیان یا نیکی کدی کتاب‌ یا مقالات متعددی در مورد انقلاب ایران نوشته‌اند‌، و در مواردی برخی از کتاب‌ها یا مقالات نویسندگان متعددی دارند.

همانطور که از آمار بالا دیده می‌شود، کسانی که از منظر تاریخی به انقلاب ایران پرداخته‌اند، به خاطر آنکه عمدتا بازه زمانی بزرگی را در نظر گرفته‌اند و تحولات ایران را به طور جزیی در طی دوره طولانی بررسی کرده‌اند، نظرات خود را بیشتر به شکل کتاب منتشر کرده‌اند. از نویسندگان معروف رویکرد تاریخی می‌توان از نیکی کدی، رویکرد تاریخی و سیاسی ابراهامیان، رویکرد جامعه‌شناختی اسکاچپول، رویکرد روان‌شناسی سعید ارجمند و رویکرد بین‌المللی محمد رضا پهلوی را نام برد.

اما این که برخی از نویسندگان از یک رویکرد برای تجزیه و تحلیل انقلاب ایران استفاده کرده‌اند آن‌ها را به نتایج یکسانی در مورد علل آن نمی‌رساند. می‌توان تحلیل‌های به کار گرفته شده در باره علل انقلاب را به شکل‌های متفاوتی دسته‌بندی نمود، مثلاً فرهنگی، سازمانی و ساختاری، اما مولف «بررسی تحلیلی مطالعات انقلاب اسلامی» علل انقلاب را به دسته‌های زیر تقسیم نموده است:

  1. علل فرهنگی: تأثیرات حوزه ارزش‌ها و هنجاره، نظام‌های فکری و اعتقادی به ویژه ایدئولوژی‌ها، نقش مذهب و نهادهای مذهبی، گفتمان‌ها و نظام‌های معرفتی…
  2. علل اقتصادی، شامل عوامل اقتصادی کلان مثل تحول نوع معیشت و شیوه تولید، میزان در‌آمد ملی و سرانه.. و عوامل اقتصادیِ خُرد مانند میزان در‌آمد خانوار، وضعیت رفاهی و ..
  3. علل اجتماعی: شامل تأکید بر تحولات قشربندی و جمعیت و مهاجرت‌ها و نظام روابط اجتماعی
  4. علل سیاسی: متغیرهای حوزه قدرت و حکومت، حدود ازادی‌ها و اقدام‌های حکومت در تأمین امنیت و کنترل اجتماعی…
  5. علل ساختاری« تحولاتی که فارغ از اراده و تصمیم اکاهانه کنشگران حادث می‌شود
  6. علل بین‌المللی: متغیرهای فراملی که از خارج، نظام سیاسی و جامعه ایران را تحت تأثیر خود قرار دادند
  7. نقش نخبگان: تحلیل‌هایی که نقش مهمی برای عملکرد، تصمیمات و مواضع شخصیت‌ها و عناصر کلیدی مانند شاه و دیگر شخصیت‌های کلیدی رژیم پهلوی از یک سو و مواضع خمینی و نزدیکان وی از سوی دیگر قائل می‌شوند.

بنا به آمار مزبور، تحلیل‌گران انقلاب را به ترتیب از زاویه فرهنگی (۱۱۵ کتاب و مقاله)، علل سیاسی (۱۱۱ کتاب و مقاله)، علل اقتصادی-اجتماعی ( ۹۴ کتاب و مقاله)، علل ساختاری ( ۸۶ کتاب و مقاله) ، نقش نخبگان (۷۲ کتاب و مقاله) و عوامل بین‌المللی(۶۳ کتاب و مقاله) مورد مطالعه قرار داده‌اند.

بررسی آماری تأثیر صاحب‌نظران بزرگ قدیم، مانند مارکس، دورکهایم، توکویل، وبر و امثالهم، در نویسندگان آثار مربوطه بسیار سخت‌تر است. برخی از نویسندگان، مانند ابراهامیان خود تحلیل‌هایش در مورد انقلاب را در دسته نئومارکسی قرار می‌دهد، اما دیگر پژوهشگران معمولاً آثار وی در حوزه انقلاب ایران را بسیار متأثر از ساموئل هانتینگتون ارزیابی می‌کنند. یا اینکه اسکاچپول و والرشتاین که بسیار متأثر از مارکس بوده‌اند، به طور جداگانه در نظر گرفته شده‌اند. این موضوع در مورد همه تحلیل‌گران اولیه انقلابات، یعنی ماکس وبر و دورکیم نیز صادق است. با این حال بدون توجه به دشواری‌های مربوطه، بنا بر نتیجه آماری کتاب «بررسی تحلیلی مطالعات انقلاب اسلامی» این اندیشمندان بیشترین تأثیر را بر ادبیات انقلاب داشته‌اند: هانتیگتون (۳۷ اثر)، اسکاچ‌پل (۲۷ اثر)، ماکس وبر( ۲۷ اثر)، تیلی (۲۴ اثر)، دیویس (۱۴ اثر)، مارکس (۱۳ اثر)، والرشتاین (۸ اثر) و فوکو (۷ اثر). بنا بر آمار مزبور، نظریه توسعه ناموزون هانتیگتون کاربرد زیادی در تحلیل‌های انقلاب ایران داشته است.

مسلماً نظریات مطرح شده در مورد انقلاب ایران را می‌توان در اشکال مختلف دیگری دسته‌بندی نمود. مثلاً یرواند ابراهامیان در سال ۲۰۱۲ در یکی از درس‌های دانشگاهی خود، «انقلاب ایران در مقایسه تطبیقی» رویکردهای مختلف مطالعه انقلاب ایران را به شکل زیر دسته‌بندی کرده بود:

  1. روایتی ، نمونه : مردم در انقلاب ایران نوشته یرواند ابراهامیان
  2. ساختاری، نمونه: دولت رانتیر و اسلام شیعی نوشته تدا اسکاچپول
  3. فرهنگی، نمونه: ایران، از مباحثه مذهبی تا انقلاب نوشته مایکل فیشر
  4. وبری-دورکیمی، نمونه: عمامه به جای تاج نوشته سعید ارجمند
  5. روشنفکری، نمونه: تاملی در مدرنیته ایرانی نوشته علی میرسپاسی
  6. گفتمانی، نمونه: ایدئولوژی به عنوان گفتمان اپیزودیک نوشته منصور معدل
  7. رفتاری، نمونه: انقلاب تصور ناپذیر در ایران، نوشته چارلز کورزمن
  8. کنش جمعی، نمونه: ریشه‌های اجتماعی انقلاب ایران نوشته میثاق پارسا
  9. فمینیستی، نمونه: ادبیات زنان ایران نوشته کامران تلطف
  10. نئومارکسیستی، نمونه: اسلام رادیکال مجاهدین ایرانی نوشته یرواند ابراهامیان
  11. «مردان بزرگ»، نمونه: شکست شاهانه نوشته ماروین زونیس

آنچه که بایستی در اینجا تأکید کرد این است که عموما نویسندگان چپ تمایل چندانی برای استفاده از تئوری «مردان بزرگ» برای توضیح انقلاب ایران ندارند و بالعکس طرفداران سلطنت معمولاً علاقه‌ای به استفاده از بررسی‌های طبقاتی و تکیه بر نقش مهم مردم عادی در انقلاب ندارند اما در مجموع تنوع نظرات در طیف چپ و راست در این مورد بسیار زیاد است و تئوری‌هایی وجود دارند که طرفداران خود را هم در جناح چپ و هم راست یافته است.

اولین نظرات

فوکو یکی از معروفترین اندیشمندانی بود که خود انقلاب ایران را از نزدیک دنبال کرد و مقالاتی در چند نشریه اروپایی در مورد سیر حوادث انقلاب در سال ۱۳۵۷ نوشت. اما یکی از اولین کسانی که سعی کرد به بررسی انقلاب ایران بپردازد لئونارد بایندر بود. او که قبلاً به بررسی توسعه سیاسی در ایران پرداخته بود، تلاش نمود نظرات ساختارگرایانه چالمرز جانسون را در مورد ایران به کار بندد. بنا بر این تئوری، جامعه به عنوان یک نظام اجتماعی دارای بخش‌های گوناگون با وظایف معینی است. هر دگرگونی مانند تغییرات جمعیت، تحولات فنی، دگرگونی‌های محیط زیست و … را بایستی با بازسازی نهادهای مربوطه جبران کرد. اگر سرعت این دگرگونی‌ها بسیار شتابان باشد امکان ترمیم نهادهای موجود و ایجاد نهادهای جدید وجود ندارد و در نتیجه جامعه شاهد اختلال کارکردی و بحران خواهد شد. اگر این بحران ادامه یابد، نارضایتی مردم افزایش می‌یابد. پیامد چنین بحرانی افزایش بسیج نیروهای ناراضی جامعه توسط نیروهای اپوزیسیون است.

از نظر بایندر، ایران دچار بحران توسعه سیاسی بود. بنا به نظر او زمانی که جامعه دچار بحران ملایم شود با حل بحران از طریق تغییر نهادها، توسعه سیاسی در جامعه ایجاد می‌شود. مشکل ایران نه بحران‌های زودگذر بلکه استمرار این بحران‌ها بود که زمینه مناسب را برای مخالفین شاه فراهم نمود. از آنجا که مدرن‌سازی ایران شتابان بود، امکان بازسازی نهادها برای توسعه سیاسی و افزایش مشارکت بیشتر مردم بسیار محدود بود، در نتیجه اپوزیسیون موفق به بسیج توده‌های ناراضی شهری گشت.

یکی از اولین ایرانیان معروفی که در مورد علل انقلاب ایران سخن گفت محمد رضا پهلوی، “پاسخ به تاریخ”، بود که وی در آن به دفاع از زمامداری خود پرداخت . از نظر او قدرت اصلی در جهان آن روز متعلق به غرب و به طور مشخص، آمریکا و انگلیس بود. او بخوبی از کمک‌های بی‌دریغ انگلیس برای به قدرت رسیدن خاندان پهلوی و نیز سقوط حکومت پدرش اطلاع داشت و همچنین اگاه از نقش آمریکا و انگلیس در کودتای ۱۳۳۲ و التیماتوم آن‌ها به خودش برای جلب حمایت صریح وی از اجرای کودتا بود. بنا به نظر او هیچ تغییر جدی در ایران بدون تأیید نیروهای غربی امکان‌ پذیر نبود. بنابراین اساس تحلیل او بر تئوری توطئه قرار داشت.

از اولین پژوهشگران ایرانی که به بررسی انقلاب پرداختند، می‌توان از یرواند ابراهامیان نام برد. او در نوشته خود «علل ساختاری انقلاب ایران»، به چنین امر مهمی دست زد. بسیاری معتقدند که وی در تحلیل انقلاب ایران متأثر از نظریه توسعه ناموزون هانتیگتون است.

از نظر هانتیگتون «انقلاب یک جنبه از نوسازی به شمار می‌اید» انقلاب در یک جامعه بسیار سنتی که دارای سطح پایینی از پیچیدگی‌های اجتماعی و اقتصادی است و یا در جوامع دموکراتیک پیشرفته رخ نخواهد داد، بلکه آن تحولی است که ممکن است در کشورهای با سطح متوسط رشد به وقوع بپیوندد. «جوهر سیاسی انقلاب توسعه سریع آگاهی سیاسی و بسیج اجتماعی گروه‌های نوپدید به درون حوزه سیاسی با چنان شتابی است که نهادهای سیاسی موجود نمی‌توانند آن را جذب کنند.»

ابراهامیان در کتاب «ایران بین دو انقلاب» می‌گوید:

اگرچه شاه به نوسازی ساختار اجتماعی-اقتصادی کمک کرد، اما برای توسعه نظام سیاسی کاری صورت نداد- یعنی مجال دادن به تشکیل گروه‌های فشار، گشودن عرصه سیاسی بر نیروهای اجتماعی گوناگون، ایجاد پیوندهایی میان رژیم و طبقات جدید، حفظ پیوندهای موجود میان رژیم و طبقات پیشین و گسترش اساس اجتماعی سلطنت که به هر حال، بیشتر به خاطر کودتای نظامی ۱۹۵۳ پابرجا مانده بود. شاه، به جای نوسازی نظام سیاسی، قدرت خود را، مانند پدرش بر سه رکن خاندان پهلوی بنا نهاد: نیروهای مسلح، شبکه بنده‌نوازی‌های دربار و دیوانسالاری گسترده حکومت.

جان فورن، منصور معدل و برخی دیگر با انتقاد از جملات بالا، ابراهامیان را به تقلیل‌گرایی و تبعیت از مدل نظری هانتیگتون، یعنی عدم توانایی شاه در نهادسازی و توسعه شتابان متهم کردند که بعداً در بسیاری از آثار دیگر نیز تکرار گشت. در مقابل چنین ادعاهایی باید گفت : اول، ابراهامیان در کتاب‌ها و مقالات متعدد خود از زوایای کاملاً متفاوتی به مسأله انقلاب و نقش نیروهای انقلابی پرداخته است. کتاب “اسلام رادیکال مجاهدین ایرانی”، “تاریخ مدرن ایران”، “خمینیسم”، “مردم در سیاست ایران” و “ایران بین دو انقلاب” نمونه‌های بارز بررسی نقش مردم و طبقات اجتماعی، دولت و نیروهای اپوزیسیون در ایران و انقلاب ایران می‌باشند. اما ابراهامیان در هر کدام از آن‌ها از زاویه به‌خصوصی به موضوع پرداخته است دوم، نظرات اولیه او در آثار بعدی‌اش دچار تغییرات معینی شد. با این حال ابراهامیان در تمام آثارش تکیه زیادی بر تجزیه و تحلیل طبقاتی، و توضیح وقایع در یک بستر تاریخی دارد.

او در «تاریخ مدرن ایران» عنوان می‌کند که انقلاب ایران، بر خلاف نظر برخی از صاحب‌نظران نتیجه اشتباهات سال‌های آخر زندگی وی نبود. شاه از همان روزهای اول به قدرت رسیدنش به مبارزه با طبقه کارگر و روشنفکران چپ پرداخت. در زمانی که در همه کشورهای دنیا، نظام جمهوری جایگزین سلطنت شده بود، با برگزاری جشن‌های ۲۵۰۰ ساله به نظام پادشاهی خود فخر می‌کرد، در دورانی که ناسیونالیسم و مخالفت با امپریالیسم در ایران و کشورهای در حال توسعه رشد می‌کرد، با یک کودتای امپریالیستی موجب سرنگونی بت ناسیونالیسم ایران، مصدق گشت. در زمانی که رویکردهای غیرمتعهدانه و بیطرفی طرفداران زیادی داشت، نقش ژاندارم آمریکا را به خود اختصاص داد، در درگیری‌های فلسطین و ویتنام به طور واضح از سیاست آمریکا حمایت کرد. او در دوران رشد گفتمان دموکراسی با تشکیل حزب رستاخیز به جنگ علنی با طبقه متوسط سنتی، بازار و روحانیون رفت. پهلوی دوم همجنین در مورد ارتباط شخصی‌اش با خدا سخن‌فرسایی کرد.

از نظر ابراهامیان رژیم شاه نه تنها تضادهای موجود جامعه را کاهش نداد بلکه با انقلاب سفید ناموفق خود، هم طبقه زمین‌دار، روسای ایلات و عشایر را از میان برد و هم طبقه متوسط زمین‌دار را که تنها یار و یاورش در روستا بود را بدون خدمات روستایی تنها گذاشت. مهاجرت عظیم روستائیان به شهرها و زاغه‌نشینی ارتش انقلاب را آماده ساخت. حتی یک پایه مهم حکومت وی یعنی بوروکراسی نیز به او پشت کرده و کارمندان دولت نیز در نهایت به صف مخالفین پیوستند. ارتش نیز با پیوستن سربازان و همافران به مردم از کار افتاد و دربار دچار اغتشاش شد. در نهایت «صدای مردم نشان داد که بسیار قوی‌تر از سلطنت پهلوی است»

بنابراین ابراهامیان در بررسی سقوط شاه هم به دقت به رشد تضادهای طبقاتی در ایران، کاهش روزافزون پایه‌های حکومت شاه، گسترش روزافزون دیکتاتوری او، نقش منفی رژیم شاه در تنش‌های بین‌المللی، حماقت‌های شخصی وی( از جمله این اطمینان که او در ایران هیچ مخالفی به جز «نیهلیست»ها ندارد)، و چگونگی رشد نیروهای اپوزیسیون، روشنفکران، چریک‌ها و خمینیسم می‌پردازد. در نتیجه، او در آثار خود در یک بستر تاریخی به بررسی عوامل کاملاً متفاوت اما تاثیرگذار بر جامعه می‌پردازد و نمی‌توان دیدگاه‌های وی را در چارچوب تنگ مدل هانتیگتون و شکاف بین نوسازی و نهادینه‌سازی قرار داد. هانتینگتون هیچ توجهی به رابطه قدرت در بین طبقات و دولت ندارد. ایران در تمام دوران سلطنت خاندان پهلوی، به جز دوران‌های تنفس کوتاهی که ناشی از عدم سلطه کامل شاه بود از عدم توسعه سیاسی رنج برده است و نهادهای سیاسی متناسب با رشد اجتماعی- اقتصادی نبودند. در نتیجه، عدم توسعه سیاسی یک و اقعیت همیشگی در تمام این دوران بود که به خودی خود نمی‌توانست زمان وقوع انقلاب را تعیین کند.

سنت وبری-دورکیمی؟

اساس چنین تحلیل‌هایی بر نوسازی گسترده و شتابان قرار دارد. مدرن‌سازی سریع باعث برهم زدن نظم اجتماعی و نیز جابجایی اجتماعی موجب سرگشتگی می‌شود. افرادی که دچار وضعیت رنج‌اوری شده‌اند می‌توانند به راحتی بسیج‌پذیر شوند. در چنین زمانی ایدئولوژی‌هایی که بازگشت به دوران «طلایی» گذشته و نظم قبل از دوران آشفتگی را نوید می‌دهند می‌توانند این افراد را جلب کنند.

مثلاً بنا به نظر سعید ارجمند، نوسازی گسترده و پرشتاب در دهه ۴۰ و نیمه نخست دهه ۵۰ باعث گشت که نظم اجتماعی سنتی کاملاً درهم شکسته شود و ارزش‌ها ی قدیمی دچار تزلزل فراوان شوند. افراد زیادی جایگاه قدیمی خود را در روستاها از دست دادند و به حاشیه شهرها پناه اوردند. این مهاجران، فقرای شهری و طبقه متوسط جدید، دچار نوعی بحران ارزشی و سرگشتگی روانی گشتند. در این زمان ایدئولوژی شیعه به آن‌ها وعده تجدید حیات نظم گذشته را داد. انان امیدوار گشتند که به آسانی بتوانند نقطه پایانی بر بی‌نظمی جدید گذاشته و ارزش‌های اخلاقی سنتی را احیا نمایند.. روحانیت موفق به جلب ناراضیان به یک جنبش احیاگر شیعی گشت و نتیجه موفقیتِ روحانیون در بسیج طبقات مختلف شهری ، دگرگونی‌های اجتماعی بود.

ارجمند انقلاب اسلامی را اولین انقلاب سنت‌گرا در تاریخ مدرن دانسته و عنوان می‌کند که کنار گذاشتن علمای شیعه از صحنه قدرت سیاسی توسط شاه، یکی از عوامل مهم انقلاب بود. بنا بر مدل وبری مورد تأیید او، فرهنگ نقش بسزایی در دگرگونی‌های اجتماعی بازی می‌کند. روحانیت که از انسجام درونی زیادی برخوردار بود توانست در مقابل نظریات مدرن‌سازی جدید مقاومت نموده و با توجه به امکانات سازمانی مستقل خود موفق گشت مردم را در برابر سیاست‌های نوسازی شاه بسیج نماید.

در یک کلام، ارجمند بر اهمیت عامل ایدئولوژی در انقلاب ایران پافشاری می‌کند. اما تأکید بیش از حد بر فرهنگ باعث می‌شود که دیگر عوامل اجتماعی کنار گذاشته شوند. اگر عامل فرهنگی انقدر اهمیت داشت، چرا در دهه چهل که طبقات سنت‌گرا از قدرت بیشتری برخوردار بودند نتوانستند در قیام بر علیه شاه با تکیه بر ایدئولوژی شیعه موفقیت کسب نمایند؟

گفتمان شیعه

منصور معدل از جمله کسانی است که نقش عمده‌ای برای ایدئولوژی در انقلاب ایران قائل است. در اکثر تئوری‌های انقلاب، چند عامل از جمله کارگزاران انقلاب، یعنی افراد، سازمان‌ها و طبقات نقش دارند. بنابراین وظیفه اصلی هر نظریه‌پردازی «به تصویر کشیدن وضعیتی است که بر اساس آن، افراد، سازمان‌ها یا طبقات به اقدام‌های انقلابی متوسل می‌شوند.»

اولین تلاش برای وارد کردن نقش فرهنگ در انقلاب ایران توسط زمامداران حکومت اسلامی اعلام شد. مواضع ضداسلامی شاه باعث قیام مردم بر علیه او شد. اما این ساده‌سازی از طرف عده‌ای از پژوهشگران به سرعت کنار گذاشته شد و در عوض اسلام به عنوان یک ایدئولوژی انقلابی و به ویژه مذهب شیعه به مثابه مذهب مخالفت و اعتراض معرفی گشت. در این روایت، مثلاً در روایت ارجمند، دین همچون ابزاری گشت که به نارضایتی‌های مردم جهت سیاسی داد.

اما بنا به گفته منصور معدل، این تئوری نیز دچار یک مشکل اساسی بود، و آن اینکه چگونه نارضایتی‌های فردی به یک کنش اجتماعی بدل گشتند. از نظر معدل بنابر درک تقلیل‌گرایانه از ایدئولوژی، وظیفه ایدئولوژی فقط سوق دادن افراد سرگشته به سوی کسب قدرت سیاسی و یا مبارزه طبقاتی است. چنین درکی نمی‌تواند توضیح دهد که چگونه همسازی بین مردم ایجاد شد، ارتباط رهبران انقلاب با توده برقرار گشت و دستگاه سرکوب سلطنتی کم‌کم از کار افتاد. از نظر معدل انسان‌ها به شکل فردی به دنبال منافع خود نیستند بلکه رفتارشان بر پایه استراتژی‌های کنش صورت می‌گیرد. در این درک، ایدئولوژی به صورت یک گفتمان عرض‌اندام می‌کند. مجموعه‌ای از اصول، مفاهیم، نمادها و شعارها که کنشگران برای برخورد با مشکلاتِ پیش روی خود، از ان‌ها استفاده می‌کنند. گفتمان شیوه‌ای است که بر پایه آن افراد استراتژی‌های کنش خود را ایجاد می‌کنند و منافع خود را بیان می‌نمایند. مثلاً اینکه چه نوع ائتلافی مجاز است، و یا چه نوعی مجاز نیست، خود تابعی از مرزهایی است که گفتمان ایجاد می‌نماید.

از نظر معدل ساختار حکومت و سیاست‌های اقتصادی آن در ایجاد انقلاب تأثیر داشتند، اما «مشکلات اقتصادی و نارضایتی‌های اجتماعی» هیچکدام قادر به توضیح پیدایش بحران انقلاب ۵۷ نیستند.» بحران انقلابی هنگامی روی داد که کنش‌های گروه‌های ناراضی از گفتمان انقلابی شیعه متأثر گشت. بنابراین، تشریح فرایندهای تاریخی که به رشد گفتمان شیعی به عنوان ایدئولوژی غالب جبهه مخالف انجامیدند، جنبه مهمی از تشریح عوامل انقلاب ایران است». از نظر معدل، این گفتمان نه ریشه در مکتب شیعه ناب حسینی دارد و نه تحول نهادی علمای شیعه در قرن نوزدهم (نظر نیکی کدی). بنا بر تحلیل او: اول، اتحاد طبقاتی تاجران، زمینداران و خرده‌بورژوازی که پایه طبقاتی روحانیت را تشکیل می‌دادند باعث شد که روحانیت بر علیه شاه متحد شود. دوم، ایدئولوژی پهلوی که به دوران پیش از اسلام تعلق داشت به ایجاد هویت جبهه مخالف شاه کمک کرد سوم، افت ایدئولوژی‌های لیبرالی و سوسیالیستی باعث رشد گفتمان شیعی گشت. بنابراین گفتمان شیعه، با ایدئولوژی شیعه به عنوان یک سیستم نظری ایستا بسیار متفاوت بود. آن در مقابله و تحت تأثیر دیگر گفتمان‌های حاضر در جامعه و در شرایط معین آن روز ایران شکل گرفت.

این گفتمان انقلابی شیعی در دهه پنجاه بود که مشکلات اقتصادی و نارضایتی‌های اجتماعی مردم را «به بحران انقلابی مبدل ساخت». از نظر معدل، «انقلاب حالتی خاص از کنش تاریخی است که به وسیله ایدئولوژی انقلابی شکل می‌گیرد. بحران انقلابی زمانی رخ می‌دهد که کنش گروهها و طبقات زیرسلطه به وسیله گفتگوی انقلابی ساخته و پرداخته شود.» . «ایدئولوژی صرفاً عاملی که زمینه رشدی را به علل انقلاب می‌افزاید نیست بلکه «ایدئولوژی ویژگی ذاتی انقلاب است».

اگر چه گفتمان انقلابی در بسیج نیروهای انقلاب نقش مهمی داشت اما نمی‌تواند علت اصلی انقلاب تلقی شود. یکی از مشکلات این تفسیر آن است که نمی‌تواند روند حوادث اولیه انقلاب را توضیح دهد. اولین حرکات انقلابی که با شب‌های شعر انستیتو گوته شروع شد، نیروهای اسلامی غایب بودند. حتی بعد از ان، از اولین اعتراضات قم در دی ماه و پس از آن حوادث تبریز، باز این طرفداران شریعتمداری بودند که هنوز قدرت زیادی در میان معترضین داشتند. تنها پس از حوادث جمعه سیاه، نیروهای رادیکال اسلامی توانستند زمام عموم را به دست گیرند. با این وجود، در این دوران کسانی چون طالقانی نقش موثری در اتحاد نیروها بازی می‌کردند. در نتیجه، اگر گفتمان شیعه عامل اصلی انقلاب بود چرا طرفدارانش در مرحله اول انقلاب غایب بودند؟

دوم، آیا واقعاً مارکسیسم در دهه پنجاه قدرت معنوی خود را در ایران از دست داده بود؟ اگر نه، چرا نتوانست موفقیتی کسب کند؟ چه عوامل مهم دیگری در شکست نیروهای سکولار در ایران نقش داشتند؟

سوم، پس از شکست جمهوری اسلامی در برآورد کردن خواسته‌های انقلاب، گفتمان سکولار در جامعه رشد کرد و امروز در همه اشکال آن در ایران حضور بسیار قوی دارد. در جامعه کنونی نیز ناراضیان و مخالفین حکومتی آن‌قدر زیاد هستند که برخی معتقدند با یک رفراندوم ساده می‌توان اختتام صدارت فقها در ایران را اعلام کرد . چرا این گفتمان منجر به یک جنبش بزرگ نگشته است؟

عوامل اجتماعی-اقتصادی

اگرچه در تحلیل‌های ادبیات انقلاب ایران کمتر به نظریه‌های خالص اقتصادی برمی‌خوریم اما در مجموع باید گفت که بنا بر مجموعه »بررسی تحلیلی مطالعات انقلاب اسلامی» در میان کتاب‌های منتشر شده (تا سال ۱۳۷۸ )، ۴۸ کتاب علل انقلاب را اقتصادی/اجتماعی ارزیابی می‌کردند. این رقم برای عوامل سیاسی ۵۲ و عوامل فرهنگی ۴۸ کتاب بود. بنابراین در میان نویسندگانِ کتاب‌های انقلاب نقش عوامل اقتصادی به همان اندازه عوامل فرهنگی و سیاسی مهم تلقی می‌شود.

محمد هاشم پسران یکی از کسانی است که علل انقلاب را اجتماعی-اقتصادی ارزیابی می‌کند: «به رغم آنچه که در نگاه اول به نظر می‌رسد، انقلاب بهمن نه نتیجه نوعی رستاخیز اسلامی ناگهانی و شگرف، بلکه عمدتا نتیجه شرایط اجتماعی-اقتصادی و نابرابری‌های فزاینده و همچنین سرکوب سیاسی توسط رژیم گذشته بود که به مجرد آنکه مردم متوجه شدند می‌توان از آن‌ها اجتناب کرد غیرقابل تحمل گشتند.»

همچنین عده‌ای «توسعه سرمایه‌داری وابسته » را عامل اصلی ساختاری انقلاب معرفی کرده‌اند، زیرا این نوع از توسعه موجب رشد تضادهای اجتماعی گشته و زمینه مناسبی را برای بسیج مردم فراهم ساخت. در مجموع، توسعه سرمایه‌داری وابسته یکی از عواملی است که بسیاری از چپگرایان به ان توجه خاصی مبذول کرده‌اند.

اما همایون کاتوزیان معتقد است که وجه مشخصه دو انقلاب مشروطیت و بهمن، شورش تمام مردم بر علیه حکومت وقت بود. در هر دو انقلاب همه قشرهای جامعه اعم از فقیر وغنی علیه دولت دست به قیام زدند. از نظر یک ناظر غربی، اینکه بازرگانان غنی که ثروت خود را از طریق در‌آمد سرشار نفت کسب کردند، خود انقلاب ضد سلطنتی را تأمین مالی نمودند، یا اینکه اقشار متوسط جامعه که خود زاده شبه مدرنیسم شاه بودند به اعتصاب بر علیه او دست زدند، دیوانگی محض است. اما این نمونه یک انقلاب ایرانی است. در انقلاب بهمن همه گروه‌ها صرفنظر از اعتقادهای سیاسی خود بر علیه شاه قیام کردند. در مشروطه نیز همه بر سرنگونی دولت و در نهایت بر سر آینده محمد علی شاه به توافق رسیدند. تنها تفاوت این بود که در دوران مشروطه دولت وقت از سنت‌ گرایی دفاع می‌کرد در حالی که عده‌ای از علمای دین به حمایت از نوگرایان پرداختند. در انقلاب بهمن، کاملاً برعکس دولت از نوگرایی دفاع می‌کرد اما بسیاری از روشنفکران نوگرا به سنتی‌های طرفدار خمینی پیوستند. در انقلاب مشروطه یک روحانی یعنی شیخ فضل‌الله نوری در مورد پیامدهای «ناگوار» مشروطه هشدار داد و در انقلاب بهمن بختیار؛ و هر دو جانشان را در این راه از دست دادند. البته هر دو آن‌ها در زمان انقلاب پایگاه اجتماعی نداشتند و به هنگام ریزش بهمنِ این دو انقلاب، آن‌ها به راحتی کنار زده شدند. از این رو نبایستی انقلاب‌های ایران را با حوادث مشابه در کشورهای غربی مقایسه کرد.

کاتوزیان معتقد است که شاه با کمک در‌آمد نفت در دو دهه چهل و پنجاه یک دیکتاتوری نفتی ایجاد کرد. درامدهای عظیم نفتی ایران موجب ایجاد شبه مدرنیسم (و نه مدرنیسم) در ایران گشت. این شبه مدرنیسم موجب نفی غیر انتقادی سنت‌ها، ارزش‌ها و عاملیت ایرانی شد. ایرانیان همچون مردمی معلول در نظر گرفته شدند. ترکیب شبه‌مدرنیسم و دیکتاتوری نفتی موجبات انقلاب ایران را فراهم نمود و از این جهت می‌توان گفت که انقلاب ماهیتی ضد دیکتاتوری و ضد شبه‌مدرنیستی داشت. در ایران ما شاهد طبقات در معنایی که در غرب وجود دارد نیستیم، نمی‌توان با توجه به الگوی فئودالی غربی به توضیح تحولات جامعه قبل از انقلاب پرداخت. از نظر او باید چند دیدگاه رایج در مورد انقلاب را رد کرد، اول شاه عروسک خیمه‌شب بازی آمریکا نبود، دوم انقلاب توطئه غرب نبود، و سوم انقلاب نتیجه رشد شتابان اقتصادی و توسعه مدرنیسم نیز نبود. خصلت استبدادی شاه با توسعه اقتصادی و مدرنیسم واقعی در تضاد بود و از همین رو ما در ایران شاهد توسعه شبه‌مدرنیستی بودیم.

کاتوزیان اگر چه توجه ما را به نکات بسیار جالبی جلب می‌کند اما توجهی به این نکته ندارد که حتی در برخی از کشورهای اروپایی نیز فئودالیسم بسیار متفاوت از شکل رایج آن در کشورهای بزرگ اروپایی بود. این نکته‌ای است که بسیاری از مورخین مارکسیست، از جمله نیکی کدی، به آن توجه خاصی کرده‌اند. اما اگر به علل انقلاب توجه کنیم باید گفت بسیاری از کشورهای عربی نفت‌خیز عربی نیز با مدل شبه‌مدرنیستی و استبدادی کاتوزیان جور در می‌ایند بدون آنکه دچار انقلاب شده باشند. دیگر اینکه همان‌طور که برخی از منتقدین کاتوزیان طرح کرده‌اند اگر ما در ایران شاهد یک حکومت مطلقه استبدادی بودیم چرا شاه نتوانست مخالفین خود را به طور شدیدتری سرکوب کند؟ چرا شاه مجبور بود به نظرات منتقدین داخلی و خارجی خود توجه کند؟

عامل روانی

برخی از منتقدین شاه، اعم از سلطنت‌طلب و غیرسلطنت‌طلب، علت عمده پایان صدارت ۲۵ قرن اخیر شاهان در ایران را به شخصیت شاه نسبت می‌دهند. «مرغدلی» که در نتیجه اشتباهات فراوان فردی، موجب سرنگونی حکومت خویش گشت. قطعاً رژیم شاه و در درجه نخست خود او در طی دوران صدارتش و بویژه سالیان آخر آن، مرتکب خطاهای فاحشی گشت که به سرنگونیش شتاب بیشتری داد. از طرفداران این تئوری می‌توان از جمله از عباس میلانی (نگاهی به شاه) یا ماروین زونیس(شکست شاهانه) نام برد. من در جای دیگری به بررسی نظرات اقای میلانی پرداخته‌ام1. کتاب شکست شاهانه که در سال ۱۹۹۱ منتشر شد به بررسی روانشناختانه از شخصیت پهلوی دوم، از دوران کودکی تا مرگ می‌پردازد. برهان اصلی کتاب بر این پایه قرار دارد که شاه همیشه وابسته به دیگران بوده است ، مهمترین افراد زندگی وی رضاشاه، اشرف، مادرش، دوستانی چون علم، پرون و فردوست، همسرش فرح و دولت‌هایی چون آمریکا بوده است. در دوران انقلاب بسیاری از این افراد درگذشته بودند، یا در خارج بودند و یا شاه به آن‌ها اعتمادی نداشت (دولت امریکا). شاه بایستی دست به یک سری رفرم‌ها می‌زد اما به خاطر شخصیت شکننده، عجول و دودلی که همیشه وجودش را می‌ازرد دست به چنین رفرم‌هایی نزد یا تصمیمات مرگباری را اتخاذ نمود.

قبل از هر چیز باید گفت که « نباید هیچ‌گاه نقش حماقت را در تاریخ نادیده گرفت». اما آیا همین حرف را در مورد پادشاهان دیگری که توسط انقلاب سرنگون شدند، یعنی لویی شانزدهم در فرانسه، نیکلای رومانوف در روسیه نیز نمی‌توان زد؟ از سوی دیگر امروز تقریباً بسیاری از تاریخ‌نگاران متفق‌القولند که عوامل مهم دیگری، به جز خطاها و حماقت‌های شخصی این افراد، موجب بروز شورش و انقلاب بر علیه‌شان شد. اما هیچگاه نبایستی نقش حماقت‌های انان را بی‌اهمیت تلقی نمود. آیا در طول چند صد سال گذشته ما پادشاهان دودل یا «مرغدل» کم داشته‌ایم؟ آیا معمولاً در طول تاریخ ما شاهد تکرار این تراژدی نبوده‌ایم که اگر شاهانِ اولِ یک دودمان سلطنتی، سیاستمداران و نظامیانی ورزیده و سنگدل بوده‌اند، وارثان آن‌ها و یا حداقل برخی از انان، «مرغدلانی» بیش نبودند که نه بر اثر «شایستگی» فردی بلکه فقط بر پایه روابط خونی به صدارت رسیدند و خون مردم کشور خود را در شیشه نمودند؟

اما در نظر برخی نقش عامل روانی را باید به طور عمده نه در شخص اول مملکت بلکه در میان مردم جستجو نمود. معمولاً نقطه آغاز حرکت طرفداران این نظریه شرایط اقتصادی است. آنچه که گاه از آن به عنوان محرومیت نسبی یاد می‌شود اساس این نظریه است. پس از یک دوره رونق اقتصادی مداوم، شرایط اقتصادی و سطح زندگی مردم بسرعت بهبود می‌یابد. از این رو آن‌ها دچار این توهم می‌شوند که بهبود شرایط اقتصادی و ارتقا سطح زندگی امری ابدی است. اما واقعیت‌های سخت اقتصادی به زودی نقطه پایانی بر این توهم می‌گذارند. برآورده نشدن سطح انتظار مردم باعث ناخشنودی انان می‌شود. در نهایت، اختلاف سطح انتظار مردم و واقعیت موجود زمینه‌های شورش و انقلاب را فراهم می‌سازد. معمولاً این سطح اختلاف را به کمک منحنی جی معکوس توضیح می‌دهند. بنا بر این منحنی زمانی که سطح انتظار در حدی بسیار بالا اما رونق اقتصادی ، در نقطه مقابل آن در حدی پایین قرار دارد، میزان اختلاف این دو به بالاترین حد خود می‌رسد و شرایط انفجار ناگهانی را ایجاد می‌کند.

یکی از طرفداران این نظریه، پژوهشگر پر کار ایرانی، حسین بشیریه است. او در کتاب «دولت و انقلاب در ایران» از مدل معروف کرین برایتون برای توضیح انقلابات استفاده می‌کند. بنا بر تئوری برایتون هر انقلابی با بحران در رژیم قدیمی آغاز می‌شود. در نتیجه انقلاب، حکومتی میانه‌رو قدرت را در دست می‌گیرد. بعد از چندی نیروهای رادیکال میانه‌روها را کنار می‌زنند. در نهایت، پس از یک دوره ترور و وحشت بایستی انتظار یک دوره ثبات، ترمیدور، را داشت.( ترمیدور نام ماه یازدهم در تقویم انقلاب فرانسه است که در آن ماه حکومت روبسپیر سرنگون گشته و حکومتی معتدل‌تر جایگزین آن گشت.) بنا بر این مدل، انقلاب ایران با بحران در رژیم شاه شروع گشت. سپس دولت میانه‌رو بازرگان بر سر کار امد. پس از اشغال سفارت امریکا، کابینه بازرگان سقوط کرد و رادیکال‌ها به قدرت رسیدند. در این دوره بنی‌صدر ریاست جمهوری را به عهده گرفت. درگیری‌های فراوان در حکومت به فرار بنی‌صدر و اعدام تعداد زیادی از مجاهدین و چپگرایان انجامید. و در نهایت پس از جنگ دوران ترمیدور یعنی صدارت رفسنجانی-خامنه‌ای فرا می‌رسد. مشکل این مدل آن است که بسیاری از انقلابات از آن پیروی نکرده‌اند، از طرف دیگر این مدل مشکل‌گشای هیچ انقلابی نیز نیست. تحولات انقلاب، پس از آنکه به اتمام رسیدند بایستی به زور در این مدل جای داده شوند. اما قصد این نوشته در اینجا نه بررسی برایتون بلکه نقش تئوری محرومیت نسبی در نظریه بشیریه است.

بشیریه ضمن توصیف دقیق بسیاری از حوادث پیش و پس از انقلاب، از جمله عنوان می‌کند که از سال ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۳ شاه موفق به کسب پیروزی‌های بزرگی در عرصه اقتصاد گشت. در طی این مدت، رژیم شاه توانست پایگاه اجتماعی خود را بهبود بخشد. در این دوره خرده دهقانان، قشر کوچکی از طبقه کارگر جدید که در کارخانجات بزرگ شکل گرفته بود، و نیز طبقه سرمایه‌دار نو پایگاه اجتماعی مهمی را برای رژیم شاه تشکیل می‌دادند.

در پی بحران انرژی در سال ۱۹۷۳ ، با افزایش قیمت نفت رونق اقتصادی ایران شتاب فراوانی به خود گرفت. اما درست ریشه‌های فروپاشی رژیم شاه را بایستی در همین جا جستجو نمود. شاه با سرسختی خود در باره افزایش قیمت نفت، موجب اختلال در روابط ایران و آمریکا گشت. در نهایت، در سال ۱۹۷۶ آمریکا به کمک سازش با عربستان سعودی طی توافقی در دوحه، و از طریق اشباع بازار نفت، توانست قیمت نفت را پایین اورد. در اوایل سال ۱۹۷۷ ، دولت ایران با مشکلات اقتصادی زیادی مواجه گشت. شاه مجبور شد جمشید اموزگار را به ریاست دولت برگزیند. او با به پیش گرفتن سیاست ریاضت اقتصادی، تثبیت قیمت‌ها و افزایش مالیات‌ها موجب ناراضی شدن سرمایه‌داران و مردم گشت. در این دوران ایران از یک طرف شاهد کاهش شدید رشد اقتصادی و افزایش نارضایتی مردم به خاطر انتظارات بالایشان از طرف دیگر است. شاه در طی دوران ریاست جمهوری جرالد فورد نتوانست به توافق با جمهوری‌خواهان برسد اما در اواخر سال ۱۹۷۷ موفق به توافق با جیمی کارتر بر سر تثبیت قیمت نفت و نیز خرید بیشتر اسلحه گشت. او در نهایت به شعار دفاع از حقوق بشر دولت کارتر و کاهش حمایت از شاه نیز می‌پردازد. اما نکته اصلی در نظرات او همان تئوری معروف محرومیت نسبی، شکاف بزرگ بین انتظارات فزاینده مردم و کاهش رشد اقتصادی کشور در آن زمان است.

مشکل اصلی تئوری محرومیت نسبی(یا انتظارات فزاینده) این است که نظام سرمایه‌داری همیشه شاهد افت‌وخیزهای رشد بوده و خواهد بود. همه کشورها در تاریخ معاصر خود بحران‌‌های اقتصادی و اجتماعی متعددی را از سر گذرانده‌اند. با این حال بسیاری از انان شاهد هیچ انقلابی نبوده‌اند، زیرا انقلاب پدیده‌ای بسیار نادر و بحران پدیده‌ای بسیار عادی است. دومین مشکل اصلی این تئوری، عدم توانایی به پاسخ یک معضل بزرگ است: چگونه می‌توان سطح اختلاف، بین انتظار مردم و واقعیت موجود، را اندازه گرفت؟

سومین مشکل این تئوری این است که به تنهایی قادر نیست توضیح دهد چگونه سطح انتظار فردی به یک سطح انتظار عمومی و همگانی تبدیل می‌شود، به گونه‌ای که می‌تواند عده زیادی را به طور همزمان به خیابان کشاند. چگونه در انقلاب ایران که طبقات و اقشار بسیار متفاوت، با شرایط اقتصادی بسیار متفاوتی در آن شرکت داشتند به خواسته‌های یکسانی رسیدند؟

نکته جالب توجه در این جا، اختلاف نظر طرفداران این تئوری و برخی از طرفداران توطئه و عامل خارجی (اما نه همه) و «خیانت» دموکرات‌های امریکایی است. در‌واقع اختلاف اصلی ایران و آمریکا از زمان نیکسون و فورد شروع شد. این دولت جرالد فورد بود که به ایران پشت نموده و تکیه بر عربستان سعودی را مناسب‌تر یافت. شاه نیز پس از سقوط قیمت نفت و گسترش بحران اقتصادی توانست با جیمی کارتر دموکرات که با شعار رعایت حقوق‌بشر به میدان آمده بود ب توافق رسد.

سرکوب نظامی

یکی از نظریه‌های معروف انقلاب متعلق به چارلز تیلی است.از نظر او یکی از عوامل مهم انقلاب توانایی مخالفین در بسیج مردم است. بسیاری از پژوهشگران به بررسی بسیج مردم در مراحل مختلف انقلاب پرداخته‌اند. احمد اشرف یکی از کسانی است که به دقت توانسته است روند بسبج مردم را در نوشته‌های خود به نمایش گذارد.

اما دسته دیگری از موضع مقابل به این موضوع پرداخته‌اند. چرا رژیم پهلوی نتوانست مانع بسیج مردم شود؟ چرا یکی از مخوف‌ترین سازمان‌های اطلاعاتی و مجهزترین ارتش‌های کشورهای در حال توسعه نتوانست حکومت را از گزند انقلاب در امان نگه دارد؟ این نکته‌ای است که از همان ابتدا توسط طرفداران سلطنت، ناظران خارجی چون ویلیام سولیوان و ارتشیانی چون ژنرال هایزر مطرح شد.

عده زیادی علت اصلی را در خود شخصیت شاه جستجو کردند و بر این نکته تأکید نمودند که وی در مجموع شخصیتی ضعیف داشت و در نتیجه او خود موجب اختلال در دستگاه سرکوب ارتش شد. عده‌ای نیز بر این اعتقادند که شاه از ترس کودتای نظامی احتمالی هیچ‌گاه نمی‌توانست وجود افراد لایق و قدرتمند در سطوح بالای ارتش را تحمل کند. از این رو نیروهای ارتش همیشه شاهد «تصفیه» افراد کاردان در رده‌های بالای نظامی بودند. برخی نیز بر ماهیت وفاداری ارتش به شخص خود شاه انگشت گذاشته‌اند. شاه با ترک بی‌موقع کشور باعث تضعیف روحیه ارتش شد و هیچ یک از جانشینان وی نتوانستند جای خالی وی را برای سرکوب بیشتر پر کنند. در نهایت، برخی نیز بر این عقیده هستند که شاه ارتش ایران را به وسیله‌ای در خدمت سیاست خارجی ایران بدل کرده بود. وظیفه این ارتش نه حفاظت از درون مرزها بلکه فعالیت در برون از مرزهای ایران بود. در نتیجه این ارتش توانایی مقابله با شورش‌های داخلی را نداشت.این نکته‌ای بود که از چشم نیروهای اپوزیسیون نیز به دور نمانده بود و آن‌ها توانستند با جلب سربازان و افسران رده پایین ارتش، این نهاد نظامی را بسرعت از درون دچار انشقاق کنند.

واقعیت این است که دوره رسمی ازادی‌ها در انتهای دوران سلطنت هم بسیار کوچک و هم کوتاه بود. شاه پس از توافق با کارتر تلاش کرد بسرعت این روزنه کوچک را ببندد. حکومت وی پس از آن سعی نمود تاکتیک‌های متفاوتی را به کار بندد که همه انان به شکست انجامید. همیشه ژنرال‌های دیوانه‌ای بوده و هستند که فکر می‌کنند با بکار بستن زور بیشتر می‌توان انقلاب را سرکوب کرد. اما مردم به این نتیجه رسیده بودند که حکومت دیگر امکان سرکوب آن‌ها را ندارد، در حالی که نیروی سرکوب رژیم بسیار بیش‌تر از تصور مردم بود. از سوی دیگر نیروهای ارتش نیز جزیی از جامعه بودند و از همین رو تحت تأثیر امواج انقلاب بسرعت دچار انشقاق شدند. در چنین شرایطی چه کسی قادر بود سربازان را به کشتار بیشتری وادار کند؟

کنش جمعی

میثاق پارسا از جمله کسانی بود که به کمک تحلیل طبقاتی و نظریه‌های سازمانی به بررسی انقلاب ایران می‌پردازد. از نظر او تبیین انقلاب ایران در قالب واکنش مردم بر علیه مدرن‌سازی، و یا فقط تکیه بر تحلیل‌های طبقاتی راه به جایی نمی‌برد. وی همچنین به انتقاد از کسانی چون ارجمند می‌پردازد که تکیه زیادی بر ارزش‌های مذهبی و اقتدار مشروع روحانیت دارند. از نظر او انقلاب ایران همچون نیکاراگوئه و فیلیپین نقاط مشترک فراوانی دارند. پارسا بر اهمیت نقش دولت و طبقات اجتماعی در ایجاد جنبش‌های اجتماعی ناکید می‌کند. از طرفی در مدل او به ظرفیت گروههای سیاسی در انجام کنش‌های جمعی و نیز توانایی طبقات اجتماعی در ایجاد ائتلاف‌های طبقاتی توجه خاصی مبذول می‌شود. اما رابطه این عوامل مختلف با یکدیگر چگونه است؟

از نظر پارسا بر اساس سطح همبستگی گروههای مخالف و نیز میزان مداخله دولت در امور- مانند وسعت سرمایه‌گذاری ان در بخش‌های اساسی اقتصاد، میزان انحصار دولت در بلوک قدرت، سطح سرکوب طبقات و گروه‌های سیاسی- می‌توان به نتایج زیر رسید:

  1. سطح پایین همبستگی مخالفین همراه با سطح پایین مداخله دولت منجر به تضاد طبقات با یکدیگر می‌شود.
  2. سطح پایین همبستگی مخالفین همراه با سطح بالای مداخله دولت منجر به تضاد طبقات با دولت می‌شود.
  3. سطح بالای همبستگی مخالفین همراه با سطح پایین مداخله دولت منجر به مبارزه برای رفرم‌ می‌شود.
  4. سطح بالای همبستگی مخالفین همراه با سطح بالای مداخله دولت منجر به مبارزه برای کسب قدرت دولتی توسط مخالفین می‌شود.

در انقلاب ایران ما شاهد گزینه آخر بودیم. مداخله حکومت در جهت تخصیص سرمایه به نفع واحدهای بزرگ اقتصادی و جدید بود که در نتیجه آن صنایع کوچک و طبقه کارگر از این مداخله صدمه دیدند. این مداخله باعث کاهش مشروعیت رژیم گشت و مردم کم‌کم به این نتیجه رسیدند که دولت نه خدمتگذار منافع عام بلکه منافع خاص است. از طرفی حکومت‌های جهان سوم ، از جمله ایران ، به دلایل متفاوتی متکی بر منابع خارجی و به ویژه وابسته به تکنولوژی‌های غربی بودند. به همین خاطر آن‌ها به اتحادهای داخلی کمتر توجه داشتند. کوچک شدن پایگاه مردمی آن‌ها یکی از پیامدهای اتخاذ چنین سیاستی بود.

در ایران با گسترش سیاست‌های تمرکزگرایانه دولت توسعه نامتوازن و نابرابری در سطح کشور رشد نمود، منابع مادی حکومت افزایش یافت و ایران به شکل فزاینده‌ای به بازار جهانی متصل گشت. سوی منفی این ارتباط فزاینده تضعیف پیوند حکومت و طبقات سنتی جامعه بود. توسعه ناموزون صنعت نفت و درامدهای بالای آن به تورم و افزایش قیمت‌ها انجامید. دولت برای تثبیت قیمت‌ها به بازار فشار اورد. بازاری‌ها همراه با روحانیت به دنبال ازادی‌های کمی که در ۱۳۵۵ داده شد فرصتی برای اقدام جمعی بر علیه حکومت کسب کردند که از آن به نحو مناسبی سود جستند.

پارسا در مدل خود بدنبال طرح متغیرهایی است که می‌توانند موجب بسیج و کنش جمعی شوند. عناصری که باعث کنش جمعی در انقلاب ایران شدند را می‌توان چنین در نظر گرفت: منافع- تضعیف موقعیت بازاریان و روحانیت در جامعه ایران، سازمان- وجود نهادهای سنتی چون مساجد برای بسیج، منابع- منابع مالی بازاریان و نیز روحانیت، فرصت-فرصتی که با کم شدن فشار امنیتی رژیم ایجاد شد، همبستگی و ائتلاف-اتحادهای سیاسی و طبقاتی که در روند انقلاب شکل گرفت که در نهایت خمینی در رهبری آن قرار گرفت.

در‌واقع بدنبال نارضایتی‌های زیادی که در جامعه انباشته شد و در عین حال همبستگی اجتماعی قوی در میان این ناراضیان امکان مناسبی برای کنش جمعی و ائتلاف نیروهای مختلف پدید امد. دولت در طی سال‌ها توانسته بود چپگرایان، ملی‌گرایان و اسلامگرایان تندرو را سرکوب و منزوی نماید.اما ظرفیت نهاد روحانیت دست‌نخورده باقی‌مانده بود و هنگامی که مردم بسیج‌پذیر شدند، روحانیت توانست با سازمان سلسله‌مراتبی خود که در عین حال از شبکه گسترده مساجد و حسینیه‌ها برخوردار بود، با ایجاد یک تصویر نامناسب از وضع موجود و با تکیه بر منابع مالی خود ، خمس و زکات، از خلاء قدرت استفاده کند. با مختل شدن دستگاه سرکوب رژیم شاه، هزینه مشارکت در انقلاب کاهش یافت و نیروهای بیشتری به صف انقلاب پیوستند تا اینکه رژیم سلطنت در نهایت سرنگون گشت.

بسیاری از منتقدان پارسا بر این نکته تأکید دارند که او سعی کرده است تا ترکیبی از عوامل مختلفی که به طور مفصل در تحلیل دیگر نظریه‌پردازان وجود داشته است را در تحلیل کنش اجتماعی خود وارد کند. در نتیجه با یکسان شمردن ارزش بسیاری از عوامل موثر در انقلاب در‌واقع فقط لیستی از عوامل مهم انقلاب را تهیه کرده است که از آن می‌توان در هر انقلاب دیگری نیز کم و بیش استفاده کرد. منتقدان این پرسش‌ها را مطرح می‌کنند،: چرا در زمان رضا شاه که فشار بر روحانیت و نیز مالکین بسیار شدیدتر بود انقلابی رخ نداد؟ چرا ایدئولوژی شیعه در انقلاب ایران رشد نمود؟ و چرا نقش ایدئولوژی در تحلیل وی جای چندانی ندارد؟

تحلیل رفتاری

نظریه چارلز کورزمن بر پایه انتخاب عقلانی قرار دارد.بنابر این نظریه انسان موجودی عاقل است و به هنگام رویارویی با هر مشکلی، همه راه‌حل‌ها را بر پایه سود و زیان‌های خود سنجیده و گزینه‌ای را انتخاب می‌کند که بیشترین سود را برایش در بر داشته باشد. بنا بر این تئوری، در انقلاب ایران می‌توان چنین سناریویی، که بسیار در آن موقع رایج بود، را در نظر گرفت: اول، حکومت پهلوی حکومتی نالایق و فاسد بود. دوم، گروهی از انقلابیونِ از خود گذشته وجود داشتند که مایل به سرنگونی چنین حکومتی بودند. سوم، فرض بر این بود که در نتیجه سرنگونیِ حکومتِ نالایقِ پهلوی، حکومتی بسیار کاردان بر سر کار خواهد امد.

گوردون تولوک از جمله کسانی بود که در ابتدای دهه ۱۹۷۰ ، یعنی چند سال قبل از سقوط رژیم پادشاهی در مورد پارادوکس انقلاب نوشت.او با استفاده از محاسبات ریاضی سعی کرد که نحوه مشارکت افراد در انقلاب را به نمایش گذارد. بر پایه نظرات گوردون تولوک، در چنین جامعه‌ای در مقابل هر فرد سه گزینه گذاشته می‌شود: پیوستن به انقلاب، انفعال و یا دفاع از رژیم . اما برای برای محاسبه سود و زیان خود، افراد به گمانه‌زنی در مورد نتیجه انقلاب، احتمال پیروزی ان و نیز محاسبه سود و زیان پشتیبانی از رژیم در صورت پیروزی انقلاب می‌پردازند.

بنا بر نظر کورزمن، اگر چه در شرایط عادی نظریه‌های ساختاری می‌توانند به خوبی برای تحلیل پدیده‌های عادی جامعه به کار گرفته شوند اما در شرایط بحرانی آن‌ها ابزار کارسازی به شمار نمی‌ایند. در چنین شرایطی وقتی که نهادها متزلزل می‌شوند انسان‌ها به حال خود رها می‌شوند. و درست در چنین حالتی است که افراد می‌توانند بر پایه تصویری که از آینده برای خود ترسیم می‌کنند، بر پایه سود و زیان شخصی خویش تصمیم بگیرند.

در شرایط انقلابی وظیفه انقلابیون ترسیم یک آینده بسیار عالی برای جامعه و کسانی که در انقلاب شرکت می‌کنند می‌باشد. از سوی دیگر نیروهای دولتی نیز باید به انحا مختلف مثلاً سرکوب، هزینه پیوستن به صف انقلابیون را زیاد کنند، یا اینکه با دادن وعده‌های بهتر موجب انشقاق در صف انقلابیون شوند و عده زیادی را در حالت دودلی نگه دارند. این تئوری در مجموع طرفداران بسیار اندکی دارد.

عامل خارجی

اگر تئوری توطئه و نقش عمده نیروهای خارجی در انقلاب ایران درست باشد، این موضوع می‌تواند پیامدهای معینی در زمان ما نیز داشته باشد. یکی از این پیامدها چنین است. در ایران اکثریت مردم از حکومت فعلی بسیار ناراضی هستند. حال اگر ترامپ و دیگر سران مقتدر تصمیم به اعمال فشار جدی به ایران بگیرند راه برای انقلابی دیگر باز می‌شود. برخی از نیروهای منتسب به چپ با این عقیده به مخالفین راستگرای خود، در درخواست ِکمک از ترامپ پیوسته‌اند.

با این حال می‌توان مخالف ترامپ و هواداران ایرانی‌اش بود ولی همچنان عامل خارجی را تعیین‌کننده دانست. مثلاً آقای علمداری در یکی از نوشته‌های اخیر خود ضمن برشمردن عوامل موثر و گوناگون در انقلاب ایران در نهایت نتیجه می‌گیرد: «عامل اصلی و تعیین‌کننده در روی دادن انقلاب، تغییر ناگهانی سیاست آمریکا و زیر فشار قرار دادن شاه برای انجام دکترین حقوق بشر جیمی کارتر بود؛ دکترینی که شاه را مجبور به باز کردن فضای بسته سیاسی کرد.» (علمداری، انقلاب ایران، چهل سال بعد!) در اینجا در‌واقع تز دیگری به نام سیاست‌های درهای باز مطرح می‌شود که هواخواهان زیادی دارد حتی در میان طرفداران سرسخت جمهوری اسلامی.

در ایران اگرچه همیشه بر نقش اصلی روحانیت انقلابی به رهبری خمینی در انقلاب تأکید می‌شود اما پس از انقلاب و سرکوب همه مخالفین، هجوم فرهنگی عامل اصلی تلقی می‌شود که انقلاب را تهدید می‌کند. کافیست فقط به سخنرانی‌های خامنه‌ای و هشدارهای مکررش گوش داد. هجوم فرهنگی غرب از طریق سیاست درهای باز امکان‌پذیر می‌گردد از این رو بایستی تا حد امکان مانع رشد و نفوذ فرهنگی غرب گشت.

آیا می‌توان اهمیت نیروی خارجی را کتمان کرد؟ مسلماً خیر! در دنیای مدرن ما هیچ انقلابی از انقلاب فرانسه گرفته تا انقلابات و جنبش‌های اخیر در قرن بیست‌ویکم، بی تأثیر از عوامل خارجی نبوده است. در برخی بسیار پر اهمیت، در مواردی کم‌اهمیت‌تر.بنابر گفته بسیاری از صاجب‌نظران در انقلاب ایران نیز عامل خارجی نقش داشته است اما آیا می‌توان نقش عمده را به عامل خارجی در انقلاب ایران داد؟ مسلماً خیر. چند دلیل را در اینجا می‌توان برشمرد:

اول، بسیاری تکیه دولت جیمی کارتر بر حقوق بشر در سیاست خارجی ایالات متحده در دهه هفتاد و تغییر ناگهانی رفتار آن کشور با ایران را عامل اصلی سقوط شاه می‌دانند. اما واقعیت این است که سیاست آمریکا در منطقه بنا به دلایل دیگری قبل از کارتر تغییر نمود. از سویی در سال ۱۹۶۸ انگلیس اعلام نمود که در عرض چند سال منطقه خاورمیانه را ترک خواهند نمود و بنا بر این تصمیم، آمریکا با مشکل استراتژیک بزرگی در منطقه مواجه شد: چگونه می‌توان این فضای خالی سیاسی را در بیخ گوش اتحاد شوروی پر نمود؟ از سوی دیگر آن کشور با مشکلات فراوانی در ویتنام دست و پنجه نرم می‌کرد. دکترین نیکسون برای حفظ منافع غرب در خاورمیانه مبتنی بر واگذاری مسئولیت بیشتر به بازیگران مهم منطقه، از جمله ایران و عربستان بود. آمریکا در عمل مسئولیت بیشتری بر عهده ایران نهاد.چنین مسئولیتی کاملاً با آرزوهای بلندپروازانه شاه در منطقه همخوانی داشت.

اما همزمان با این تغییر در سیاست آمریکا و گرمی بیش از حد روابط ایران با آن کشور، شاهد چرخش دیگری در مورد نقش حقوق بشر در سیاست خارجی ایالات متحده هستیم. کنشگران حقوق بشر سعی نمودند توجه را از سیاست مبتنی بر انتخاب بین «کمونیست‌های دشمن» و «دوستان ضدکمونیست» به سمت رژیم‌های مترقی و ستمگر سوق دهند. از این رو عده‌ای از پژوهشگران از «انقلاب حقوق بشر» در این دوره نام می‌برند. در همین دوران سازمان عفو بین‌الملل توانست تأثیر زیادی بر کنگره و افکار عمومی در آمریکا داشته باشد. در جریان برگزاری جشن‌های ۲۵۰۰ ساله عفو بین‌الملل با کمک انجمن دانشجویان ایرانی در آمریکا توانست نوک حمله خود را متوجه ایران سازد.

در سال ۱۹۷۲ در توافقی که بین شاه، نیکسون و کسینجر صورت گرفته بود آمریکا متعهد گشت که هر نوع سلاح جنگی متعارف که در بازار آمریکا وجود داشت را به ایران بفروشد. از این رو، حفظ وجهه ایران و بویژه شاه، در افکار عمومی آمریکا یکی از وظایف مهم وزارت خارجه آمریکا محسوب می‌شد. این وظیفه با اتخاذ تاکتیک‌های متنوعی با همکاری مقامات ایرانی صورت گرفت.

در سال ۱۹۷۴ وزارت امور خارجه به این نتیجه رسید که در افکار عمومی چرخش مهمی از توجه به کشورهای کمونیستی به سمت رژیم‌های سرکوبگر صورت گرفته است. از این رو بهترین راه برای کم کردن شکاف بین سیاست خارجی و افکار عمومی، اتخاذ «دیپلوماسی سکوت» است. اتحاد با رژیم شاه بخشی جدایی‌ناپذیر از سیاست امنیتی و اقتصادی آن کشور محسوب می‌گشت و در نتیجه باید از شاه به هر قیمتی محافظت می‌شد. پس از غائله واترگیت موازنه قدرت بین وزارت خارجه و کنگره به نفع کنگره تغییر یافت و وزارت خارجه موظف به دادن گزارش در رابطه با وضعیت حقوق بشر به کنگره گشت. با این حال وزارت خارجه به بهانه‌های مختلف سعی در کارشکنی در ارائه گزارش- به ویژه در مورد مسائل حساس از جمله ایران- به کنگره کرد.

در‌واقع بیشترین درگیری‌ها در مورد روابط ایران-امریکا بین کنگره و وزارت خارجه و نیز مطبوعات نه در دوران کارتر بلکه قبل از آن صورت گرفته بود. کارتر اگر چه با شعار توجه به حقوق بشر در انتخابات شرکت کرد اما از سویی بنا به گفته بسیاری از پژوهشگران، این بیشتر حرف بود تا عمل. و از سوی دیگر، چنین شعاری قبل از هر چیز متوجه برخی از کشورهای امریکای لاتین بود و هرگز شامل ایران به عنوان یک متحد بسیار مهم در منطقه نمی‌گشت. از این رو فروش اسلحله به ایران در زمان کارتر دچار تغییر چندانی نشد و کارتر از همان ابتدا تصمیم گرفت که سیاست دولت قبلی آمریکا را در مورد ایران ادامه دهد.

دوم، یکی از مشکلات در مورد عامل خارجی و داخلی، جدا کردن عوامل خارجی از داخلی است. مثلا، یکی از عواملی که باعث شد تبلیغات زیادی بر علیه شاه در ایالات متحده آمریکا به راه بیفتد همکاری نزدیک انجمن دانشجویان ایرانی در آمریکا با عفو بین‌الملل بود. کنگره آمریکا در اوایل دهه ۷۰ موفق نشد تأثیر زیادی بر سرکوب سیاسی در ایران نهد اما بنا به گفته جوزف فارلند سفیر آمریکا در سال‌های ۱۹۷۳-۱۹۷۲ در ایران، دانشجویان ایرانی در ایجاد یک تصویر منفی از رژیم شاه در آمریکا بسیار موفق بودند.

در سال ۱۹۷۵ عفو بین‌الملل تبلیغ زیادی در مورد شکنجه زندانیان سیاسی در ایران بر اساس اعترافات تلویزیونی رضا براهنی، علی شریعتی، غلامحسین ساعدی و …به راه انداخت. سازمان‌های دیگری چون صلیب سرخ جهانی و کمیته سارتر در مورد ایران نیز به اعترافات تلویزیونی مخالفین سیاسی اعتراض نمودند. این اعتراضات در نهایت باعث شد که رژیم شاه پروژه شوهای تلویزیونی را به کنار نهد. در غرب و بویژه آمریکا جنگ سختی بر سر تصویر شاه در اذهان عمومی در جریان بود. وزارت خارجه آمریکا سعی می‌نمود به طرق مختلف پهلوی دوم را پادشاهی روشن‌فکر و مترقی معرفی کند که گاهی در مقابله با « تروریست‌ها» مجبور به استفاده از زور می‌شود. از طرف دیگر عفو بین‌الملل با کمک دانشجویان ایرانی گاه در مورد تعداد زندانیان سیاسی امار نادرستی را در اختیار مردم قرار می‌داد. مثلاً در سال ۱۹۷۵ عفو بین‌الملل تعداد زندانیان سیاسی در ایران را بین ۲۵ هزار تا ۲۰۰ هزار نفر اعلام کرد که آماری غلوامیز بود. اما این بخشی از یک جنگ روانی بود که در جامعه جریان داشت.

حال بایستی این سوال را مطرح کرد که آیا فعالیت مخالفین سیاسی ایرانی در خارج از کشور برای ایجاد فشار با دولت‌های غربی را باید جزئی از عوامل خارجی به حساب اورد؟ آیا باید رابطه متقابل داخل و خارج را نادیده گرفت؟

سوم، در کنار مخالفین سیاسی رژیم سلطنتی، شخص شاه یکی از کسانی بود که در غرب تیترهای جنجال‌امیز ایجاد می‌کرد. مثلاً شاه در سال ۱۹۷۶ در مصاحبه با مایک والِس خبرنگار سی‌بی‌اس، از فعالیت‌های غیرقانونی ساواک در ایالات متحده دفاع کرد. این مصاحبه ضربه سختی به دولت فورد در بحبوبه کارزار انتخاباتی وارد نمود. در همان ایام اعلام شد که منصور رفیع‌زاده نماینده ایران در سازمان ملل از مسئولین ساواک بود. اخباری شبیه به این، دولت وقت آمریکا را در مقابل مشکلات بزرگی قرار می‌داد.

در‌واقع شاه هیچ انتقادی را تحمل نمی‌کرد و بنا به گفته اسدالله علم شاه «انتظار چیزی به جز ستایش» را نداشت. از این رو، دولت‌های آمریکا و ایران با همکاری یکدیگر سعی داشتند دامنه انتقاد از شاه را بسیار محدود نمایند.

بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که اگرچه جیمی کارتر با شعار اخلاق در سیاست خارجی و تکیه بر حقوق بشر بر سر کار امد، اگر چه رتوریک دولت آمریکا نسبت به نقض حقوق بشر در جهان با توجه به چرخش در افکار عمومی تغییر کرده بود اما دولت کارتر هیچ تغییر اساسی در سیاست خارجی آمریکا نسبت به ایران ایجاد نکرد. هدف سیاست حقوق‌بشری دولت کارتر قبل از هر چیز متوجه برخی از کشورهای امریکای لاتین بود. قطعاً روابط ایران و آمریکا در زمان کارتر به گرمی دوران نیکسون نبود. از سوی مقامات آمریکایی نیز انتقاداتی نسبت به برخی از سیاست‌های داخلی ایران مطرح می‌شد اما در مجموع مسأله نقض حقوق بشر در ایران قبل‌ از به قدرت رسیدن دموکرات‌ها به طور جدی در آمریکا مطرح شده بود.

اما یک واقعیت انکارناپذیر دیگر نیز وجود دارد و آن اینکه شاه به دلایل تاریخی، رابطه سردتری با دموکرات‌ها داشت، مثلاً رابطه سرد شاه و کندی و فشار آمریکا برای انجام اصلاحات در ایران. شاه پشتیبانی کامل آمریکا از خود را احساس نمی‌کرد، هر چند که این احساس دقیق نبود. این موضوع به خوبی در سرکوب‌های روزهای اول انقلاب توسط رژیم شاه محسوس بود. هیچ اعتراض جدی از سوی مقامات اصلی حکومت‌های غربی صورت نگرفت. با گسترش اعتراضات در ایران کم‌کم رفتار دولت آمریکا نسبت به دولت وقت تغییر کرد و آمریکا به فکر ایران بعد از شاه افتاد. این مسلماً بر پیروزی انقلاب تأثیر داشت. مطمئنا شعارهای انتخاباتی دموکراتها بر رفتار انقلابیون ایران نیز اثر داشت و مایه افزایش شجاعت در میان آن‌ها گشت. اما نمی‌توان عامل خارجی، به معنی سیاست‌های رسمی دول خارجی، را عمده‌ترین عامل انقلاب ایران قلمداد نمود.

گفته‌ها

از همان اغاز انقلاب تلاش فراوانی برای توضیح پدیده پر رمز و راز انقلاب صورت گرفت. در کشوری که فقط برخی از چپگرایان رویای یک انقلاب، انهم از نوعی دیگر، را در سر داشتند جنبشی بزرگ شکل گرفت و دفتر ۲۵۰۰ سال پادشاهی ،که در نظر برخی با خون ایرانیان عجین شده بود ، را بست. ادبیات انقلاب ایران فراز و نشیب زیادی را پشت سر گذاشته است. اما بنظر می‌رسد که در چهل سالگی انقلاب ایران، فقط برخی از فعالان سیاسی شکست‌خورده، که در تلاش برای جلوگیری از تکرار اشتباهات گذشته خود هستند، گاه به این موضوع علاقه نشان می‌دهند.

طرفداران روحانیت حاکم از همان ابتدا، انقلاب ایران را نه برای نان بلکه حفظ اسلام تلقی نمودند. اما طرفداران تبیین فرهنگی انقلاب ایران فقط آن‌ها را در بر نمی‌گرفت بلکه شامل برخی از چپگرایان نیز می‌گشت. از آنجا که در زمان پیروزی انقلاب، تبیین ساختارگرایانه از انقلابات در میان نظریه‌پردازان علوم اجتماعی غالب بود، عده‌ای از صاحب‌نظران سعی کردند با تکیه بر تئوری‌های ساختارگرایانه به تبیین انقلاب ایران بپردازند. اما این تئوری‌ها به زودی محدودیت‌های خود را به نمایش گذاشتند به طوری که تدا اسکاچپول، معروفترین نظریه‌پرداز تبیین ساختارگرایانه، مجبور به اعتراف در مورد کمبودهای این نظریات و عدم توجه کافی نظریه ساختارگرایانه خود به نقش عوامل فرهنگی در انقلاب ایران شد. در همین زمان، جان تازه‌ای به تئوری‌های سازمانی انقلاب نیز دمیده شد و برخی از صاحب‌نظران به علل بسیج‌پذیری و نحوه بسیج مردم پرداختند. در نهایت، نسل جدیدی پدیدار گشت که سعی در تلفیق هر سه رهیافت یاد شده نمود. چیزی که به آن در بخش بعدی این نوشته بیشتر پرداخته خواهد شد.

ادامه دارد

منابع

  • ویکیپدیا
  • مازیار بهروز، شورشیان ارمانخواه
  • ابراهامیان، تاریخ مدرن ایران
  • یرواند ابراهامیان، ایران بین دو انقلاب، تاریخ مدرن ایران
  • منصور معدل، نظریه‌های انقلاب
  • میثاق پارسا، تئوری‌های کنش جمعی و انقلاب ایران
  • سعید امیر ارجمند، عمامه به جای تاج
  • سید صادق حقیقت، شش تئوری در باره پیروزی انقلاب اسلامی
  • ابراهامیان، مردم در سیاست ایران
  • نیکی کدی، نتایج انقلاب ایران
  • جان فورن، نظریه‌پردازی انقلاب‌ها
  • علی میرسپاسی، تاملی در مدرنیته ایرانی
  • احمد اشرف، دولت و انقلاب در ایران
  • تدا اسکاچپول، دولت‌ها و انقلاب‌های اجتماعی
  • فریده فرهی، فروپاشی دولت و انقلاب‌های شهری
  • کاتوزیان، در باره انقلاب
  • احمد گل‌محمدی، از تبیین تا ضد تبیین
  • محمد حاضری، بررسی تحلیلی انقلاب اسلامی
  • حسین پناهی، انقلاب اسلامی و انقلاب در نظریه‌ها؟
  • حسین بشیریه، گفتگو با حسین بشیریه
  • محمد رضا نیکفر، انقلاب دو بنی ۱۳۵۷
  • جان فوران، صد سال انقلاب در ایران
  • چارلز کورزمن، انقلاب تصورناپذیر در ایران
  • تدا اسکاچپول، دولت رانتیر و اسلام شیعی در انقلاب ایران
  • فرد هالیدی، انقلاب و روابط بین‌الملل

منبع اصلی: اخبار روز

لینک مطلب در تریبون زمانه


از همین نویسنده

«انقلاب، چقدر ما آن را دوست داشتیم»

چرا چرخش؟

سیاست فرهنگی عاطفه

سارا احمد / مترجم: سهراب فرنام

این مقاله ترجمه مقدمه کتاب زیر است:

Ahmed, Sara (2014). The Cultural Politics of Emotion. Edinburgh University Press.

راه خود را پیدا کن

چگونه ملتی به این تصور می‌رسد که «ساده لوح» است؟ چگونه این «ساده لوح بودن» تبدیل به شکلی از «وجود» یا ویژگی ملی می‌شود؟

هر روزِ سال، سیلی از مهاجران غیرقانونی و پناهجویان دروغین با هر وسیله ممکنی به بریتانیا هجوم می‌آورند … چرا؟ آن‌ها تنها به دنبال راحتی و مزایای رایگان در بریتانیای ساده لوح هستند. همه این‌ها از جیب شما است، ای مالیات دهندگان بریتانیا! (پوستر جبهه ملی بریتانیا − یک تشکل راست‌گرا، به شدت علیه مهاجران)

در کتاب سیاست فرهنگی عاطفه این مساله را کندوکاو می‌کنم که عواطف چگونه «سطوح» بدن‌های فردی و جمعی را شکل می‌بخشند. بدن‌ها شکل همان رابطه ای را به خود می‌گیرند که با ابژه‌ها و دیگران دارند. تحلیل من با خوانش متونی ادامه می‌یابد که در قلمرو عمومی جریان دارند و سوژه‌ها را با جمع‌ها پیوند می‌دهند از این طریق که «دیگران» را «منبع» احساسات ما می‌نامند. در همین قول نقل شده از جبهه ملی بریتانیا، «دیگرانی» که مهاجران غیرقانونی و پناهجویان دروغین نامیده شده‌اند، تهدیدی برای ملت محسوب می‌شوند و ملت را در معرض گرفتاری و فروپاشی قرار می‌دهند. البته این روایت، آشنا است و همانند تمام روایت‌های آشنا نیازمند مطالعه دقیق و سنجیده است. این روایت از طریق دیگری سازی عمل می‌کند. «مهاجران غیرقانونی» و «پناهجویان دروغین» همان کسانی هستند که «ما نیستند» و از همین جهت چیستی ما را به خطر می‌اندازند. این دیگران تهدیدی برای چیزی به حساب می‌آیند که «شما» دارید، شما به عنوان سوژه معتبر ملت، به عنوان کسی که برداشت درستی از منافع ملی دارد. این روایت از طریق پردازش عواطف، خواننده را فرا می‌خواند تا با «شمایان» سازگار شود. تبدیل شدن به این «شما» به معنای گسترش خشم علیه این دیگران نامشروع است که به عنوان «سیل» بازنمایی شده‌اند. در واقع احساس تعلق به ملت همچنین احساس صدمه دیدن بواسطه این دیگران است که چیزی را از شما «می‌گیرند» که متعلق به شما است و عشق، نوعی سرمایه گذاری است که باید بازده داشته باشد (شما «مالیات دهنده» هستید).

روی جلد کتاب "سیاست فرهنگی عاطفه" اثر سارا احمد. وبسایت نویسنده: saranahmed.com

روی جلد کتاب “سیاست فرهنگی عاطفه” اثر سارا احمد. وبسایت نویسنده: saranahmed.com

اما چنین نیست که هر کسی در درون ملت بتواند در این «شما» وجود داشته باشد. این جملات کوتاه وابسته به سوابق طولانی بیان هستند که سوژه سفید پوست را در مقام حاکم ملت استوار می‌سازند و همزمان تاثیراتی را در پیوند «شما» با بدن ملی ایجاد می‌کنند. به بیان دیگر، «شما» به طور ضمنی یادآور نوعی «ما» است یعنی گروهی از افراد که می‌توانند خودشان را ملت آسیب دیده در این انجامش آسیب فردی معرفی کنند. در جبهه ملی بریتانیا تنها آریایی‌های سفیدپوست «ما» و ملت تلقی می‌شوند: «ما می‌خواهیم ارزش‌های جدایی طلبی را به هم­تباران نژادی­مان بازگردانیم. ما به جوانان یاد می‌دهیم که کشور یعنی خانواده، گذشته و نژاد مقدس … ما در میان ملتی زندگی می‌کنیم که به لحاظ تاریخی آریایی است». این پیوند خانواده، تاریخ و نژاد قدرتمند است و سفید بودن را تبدیل به پیوند خانوادگی، تبدیل به شکلی از هم­تباران نژادی می‌کند که همه افراد دیگر غیر سفیدپوست را بیگانه و «بدن‌هایی خارج از مکان» می‌دانند (Ahmed 2000). مخاطب این روایت، آریایی‌های سفیدپوست هستند. همچنین این روایت آسیب پذیری ملت سفیدپوست را با آسیب پذیری بدن سفیدپوست یکسان می‌انگارد. «شما» ساده نخواهید بود! آیا می‌خواهید چنین باشید؟

چیزی که در این روایت بسیار جالب است، نحوه تبدیل «ساده لوحی» به یک ویژگی ملی است. این ویژگی خاص گفتمان‌های فاشیستی نیست. در بحث‌های عمومی گسترده تر پیرامون پناهندگی در بریتانیا، یکی از عام‌ترین روایت‌ها این است که بریتانیا «ساده لوح» است: دیگران ملت را به ستوه می‌آورند زیرا آن‌ها می‌توانند زندگی «راحتی» داشته باشند. دولت بریتانیا روایت «بریتانیا ساده لوح است» را تبدیل به یک ضرورت کرده است: این حکم، سفت و سخت تر کردن سیاست‌های پناهندگی را توجیه کرده است بر این مبنا که «بریتانیا ساده لوح نخواهد بود». در واقع استعاره «ساده لوح» نشان می‌دهد که مرزها و حصارهای ملت مشابه پوست هستند یعنی آن‌ها ساده، ضعیف و نفوذپذیر هستند و به راحتی با نزدیک شدن دیگران، شکل می‌گیرند یا حتی آسیب می‌بینند. این نشان می‌دهد که ملت به خاطر سواستفاده دیگران از گشودگی‌اش نسبت به آن‌ها آسیب­پذیر شده است. ملت ساده به شدت عاطفی است و خیلی سریع تحت تأثیر تقاضای دیگران قرار می‌گیرد و خیلی زود فریب این تصور را می‌خورد که درخواست‌ها برای پناهندگی، به مثابه شهادتی بر آسیب‌ها، روایت‌های صادقی هستند. «ملت ساده لوح» بودن یعنی فریب خوردن از دروغ­گویان. تقاضا این است که ملت، اگر قرار است به نفع شهروندان خودش عمل کند و نه اینکه به مطالبات مهاجران و دیگرانِ دیگر واکنش نشان دهد، باید خودش را از دیگران مصون نگه دارد. این درخواست ضمنی برای ملتی است که کمتر عاطفی، کمتر گشوده و کمتر تحت تأثیر قرار می‌گیرد، ملتی که «سفت» و «سخت» است. استفاده از استعاره‌های «نرمی» و «سختی» به ما نشان می‌دهد عواطف چگونه تبدیل به ویژگی‌های جمعیت‌ها و گروه‌ها می‌شوند که به مثابه «وجود» از طریق «احساس» ساخته شده‌اند. البته این ویژگی‌ها جنسیتی هستند یعنی بدن نرم ملی، بدن زنانه است که «تحت نفوذ» یا «تجاوز» دیگران قرار گرفته است.

این نکته مهم است که کلمه «شورمندی» (passion) و «منفعل» (passive) دارای ریشه مشترکی در کلمه لاتین «رنج بردن» (passio) هستند. منفعل بودن به معنای تحمل کردن چیزی است که به عنوان یک ویژگی منفی پیشاپیش به مثابه رنج بردن احساس می‌شود. ترس از منفعل بودن همبسته با ترس از عاطفی بودن است و ضعف برحسب تمایل به شکل­گیری به واسطه دیگران تعریف می‌شود. نرمی به مثابه تمایل به آسیب روایت می‌شود. تداعی میان شورمندی و انفعال، آموزنده است. این تداعی یادآور این است که «عاطفه» چگونه «فروتر از» قوای تفکر و استدلال تلقی می‌شود. عاطفی بودن به معنای تحت تأثیر قرار داشتن داوری فرد است یعنی بیشتر واکنشی است تا فعال، بیشتر وابسته است تا مستقل. فیلسوفان فمینیستی به ما نشان داده‌اند انقیاد عواطف چگونه در جهت انقیاد امر زنانه و بدن عمل می‌کند (Spelman 1989; Jaggar 1996). عواطف با زنان تداعی شده‌اند و زنان به عنوان افرادی «نزدیک تر» به طبیعت، سرسپرده میل و به مثابه افرادی بازنمایی شده‌اند که چندان قادر نیستند از طریق تفکر، اراده و داوری از بدن فراتر روند.

با نگاه به این زبان می‌توانیم دریابیم که تفکر تکاملی برای فهم عواطف محوری بوده است: عواطف به مثابه نشانه ای از پیشاتاریخ «ما» و نشانه ای از نحوه حضور انسان‌های اولیه در حال حاضر روایت شده‌اند. مدل داروینی عواطف نشان می‌دهد که عواطف نه تنها «مادون» انسان بلکه «پشت» انسان قرار دارند یعنی به عنوان نشانه ای از حیات نخستین و اولیه تر. همان طور که داروین بیان می‌کند:

نزد بشریت، برخی حالت‌ها نظیر سیخ شدن موها تحت تأثیر ترس شدید یا نشان دادن دندان‌ها تحت تأثیر خشم شدید، به سختی می‌تواند فهمیده شود جز با این باور که انسان قبلاً در وضعیت بسیار نازل تر و شبیه حیوانات زندگی کرده است (Darwin 1904: 13–14).

مدل تکاملی از این دست به ما اجازه می‌دهد تا «خطر» عواطف را جبران کنیم، خطری که برحسب ویژگی «ساده لوحی» به مثابه ویژگی ملی فرض شده است. خطر «ساده لوح» بودن برای ملت و برای سوژه ملی صرفاً این نیست که ملت ممکن است تبدیل به زن شود بلکه این نیز است که ملت ممکن است «کمتر سفیدپوست» شود یعنی از این طریق که ملت به افرادی با نژادهای دیگر اجازه می‌دهد به سطح بدنش نفوذ کنند. در چنین روایتی، کمتر سفیدپوست شدن به معنای حرکت زمانی به عقب است به طوری که زندگی فرد مشابه با شکل ابتدایی تر زندگی اجتماعی یا «وضعیت نازل تر و شبیه به حیوانات» خواهد بود.

البته سلسه مراتب میان عاطفه و تفکر/استدلال، جای خود را به سلسه مراتب میان عواطف می‌دهد: برخی عواطف به مثابه نشانه‌های فرهنگ، «ارتقا» یافته‌اند در حالی که برخی دیگر به مثابه نشانه‌های ضعف «فروتر نشانده شده‌اند». تاریخ تکامل نه تنها به عنوان داستان پیروزی عقل بلکه به عنوان داستان توانایی بر کنترل عواطف و داستان تجربه عواطف «مناسب» در مکان‌ها و زمان‌های متفاوت، روایت شده است (Elias 1978). در فرهنگ معاصر ممکن است عواطف حتی خوب یا بهتر از تفکر بازنمایی شده باشند اما تنها تا آن جا که به عنوان شکلی از هوش، از نو حضور داشته باشند یعنی به عنوان «ابزاری» که سوژه‌ها می‌توانند در پروژه زندگی و ارتقا شغلی به کار برند (Goleman 1995). اگر عواطفِ خوب پرورش یافته و ترغیب و تشویق شده باشند، آنگاه در برابر عواطف پرورش نیافته یا سرکش متمایز باقی می‌مانند که باعث عدم شکل گیری خودِ کارآمد و متبحر می‌شوند. افرادی که برای من یا ما «دیگری» هستند یا افرادی که ما را در خطر تبدیل شدن به دیگری قرار می‌دهند، منبع احساسات بد در این مدل از هوش عاطفی باقی می‌مانند. دشوار نیست مشاهده کنیم عواطف چگونه با تضمین سلسله مراتب اجتماعی پیوند دارند یعنی عواطف تبدیل به ویژگی‌های بدن‌ها به مثابه شیوه ای از تغییر امر «نازل تر» یا «والاتر» به ویژگی‌های بدنی می‌شوند.

پس عاطفی بودن به عنوان خواستِ مربوط به یک سوژه یا یک گروه آشکارا وابسته به روابط قدرت است که به «دیگران» معنا و ارزش می‌دهند. در این کتاب نمی‌خواهم درباره عاطفی بودن به مثابه ویژگی بدن‌ها تأمل کنم، خواه بدن‌های فردی باشند یا جمعی. در واقع می‌خواهم درباره فرایندهایی تأمل کنم که در آن‌ها «عاطفی بودن» به مثابه ویژگی برخی از بدن‌ها و نه برخی دیگر تلقی می‌شود. برای انجام این کار باید این را در نظر بگیریم که عواطف چگونه در «خلق» و «شکل دهی» بدن‌ها به مثابه شکل‌های کنش فعالیت می‌کنند که به نوبه خود دربردارنده‌ی جهت­مندی­هایی به سوی دیگران هستند. برای جبهه ملی بریتانیا، عواطف ممکن است بدن ملی را تهدید کند که نرم و لطیف به نظر می‌رسد. اما خود این روایت، روایتِ عاطفی است یعنی تلقی دیگران به عنوان افراد دروغگو، نوعی واکنش به حضور دیگران است. سفتی و سختی، غیبت عاطفه نیست بلکه جهت­مندی عاطفی متفاوت نسبت به دیگران است. بدن سفت سفیدپوست از طریق واکنش‌هایش شکل گرفته است یعنی خشم علیه دیگران، به مثابه بدنی نمایان می‌شود که از دیگران جدا است یا از آن‌ها فاصله می‌گیرد. ما نباید در پی عواطف «در» بدن‌های نرم باشیم. عواطف همه سطوح بدن‌ها را شکل می‌دهند که از طریق تکرار کنش‌ها طی زمان و از طریق جهت­مندییها به سوی دیگران و دوری از دیگران شکل می‌گیرند. در واقع، توجه به عواطف می‌تواند به ما نشان دهد چگونه تمامی کنش‌ها واکنش هستند در این معنا که کار ما برحسب ارتباط با دیگران شکل گرفته است. به زبان اسپینوزا، عواطف چیزی را شکل می‌دهند که بدن‌ها می‌توانند انجام دهند یعنی به مثابه «تغییرات بدن که بواسطه آن‌ها قدرت کنش بر بدن افزایش یا کاهش یافته است» (Spinoza 1959: 85).

پس به جای اینکه بپرسم «عواطف چیست‌اند؟» می‌پرسم «عواطف چه کاری انجام می‌دهند؟». با طرح این پرسش درصدد نیستم نظریه بی نظیری درباره عاطفه یا تبیینی از کاری که عواطف انجام می‌دهند، عرضه کنم. بلکه در پی پیگیری نحوه جریان عواطف میان بدن‌ها هستم و نحوه «چسبندگی» و حرکت آن‌ها را بررسی می‌کنم. کار من در این مقدمه تعیین موقعیت تبیین خودم از «سیاست فرهنگی» عاطفه در درون تببین جزیی تر تاریخ تفکر درباره عواطف است. ارزیابی کاملی از این تاریخ ارائه نمی‌دهم چرا که کاری غیرممکن است. در اینجا مهم است نشان دهم که حتی اگر عواطف تابع قوای دیگر باشند، آن‌ها کماکان در مرکز تاریخ تفکر باقی می‌مانند. من در مقام خواننده این تاریخ، تحت تأثیر «عواطف» بسیاری قرار گرفته‌ام که «نکته مورد بحث» برای فیلسوفان، نظریه پردازان فرهنگی، روان شناسان، جامعه شناسان و محققان حوزه‌های دیگر بوده است. این شگفت انگیز نیست: آنچه به حاشیه رانده شده است غالباً، همان طور که از ساختارشکنی می دانیم، درست در مرکز خود تفکر قرار دارد. کار من در مواجهه با این تاریخ، فروتنانه است یعنی نشان دادن اینکه تفکر من چگونه برحسب ارتباطم با برخی کارهای دیگر در زمینه عواطف شکل گرفته است.

عواطف و ابژه‌ها

یکی از شیوه‌های تأمل درباره این تاریخ تفکر در مورد عاطفه، در نظر گرفتن بحث­ها پیرامون رابطه میان عاطفه، احساس بدن و شناخت است. می‌توان «شکاف» مهمی را در نظریه‌های مربوط به عاطفه نشان داد، آن هم برحسب اینکه آیا عواطف عمدتاً با احساسات بدن ارتباط دارند یا با شناخت. نگاه اول غالباً به دکارت و دیوید هیوم نسبت داده می‌شود. این نگاه بواسطه آثار ویلیام جیمز نیز معرفی شده است و صورتبندی زیر را دارد: «تغییرات بدن به طور مستقیم تابع ادراک واقعیتِ موجود هستند … و اینکه احساس ما در هنگام تغییرات بدن، دگرگون می‌شود نشان دهنده عاطفه است» (James 1890: 449). عاطفه، احساسِ تغییر بدن است. خود این «است» نشان می‌دهد که عواطف فرایندهای تفکر، نسبت دادن یا ارزیابی را در بر نمی‌گیرد: برای مثال ما احساس ترس می‌کنیم زیرا قلب ما به شدت می‌تپد، پوست ما عرق می‌ریزد. ارسطو و شماری از متفکران پیرو او، نگاه شناخت‌گرا را معرفی می‌کنند (Nussbaum 2001: 10). این نظریه پردازان نشان می‌دهند که عواطف شامل ارزیابی‌ها، داوری‌ها، رویکردها یا «شیوه خاصی از درک جهان» (Sartre 1962: 9) هستند که به احساسات بدن تقلیل پذیر نیستند. برخی از نظریه‌پردازان، عواطف را جزوی از احکام می‌دانند (Solomon 1995)، در حالی که برخی دیگر به این اشاره می‌کنند که عواطف چگونه احکام را در بر می‌گیرند. برای مثال، احساس ترس متضمن نوعی حکم در این مورد است که چیزی بد است، گرچه ممکن است حکم ما نادرست باشد (Spelman 1989: 266). البته بسیاری از نظریه پردازان نشان می‌دهند که عواطف شامل احساسات یا احساس بدنی و نیز اَشکالی از شناخت هستند. اما همان طور که الیسون ام. جگر نشان داده است، گذر به رویکرد شناختی تر غالباً باعث عدم توجه به احساسات بدن می‌شود (Spelman 1989: 170). اگر عواطف برحسب اینکه شناخت یا احساس هستند، نظریه پردازی شوند، آنگاه این‌ها کماکان به مثابه انواع متفاوتی از عاطفه معرفی می‌شوند (Jaggar 1996: 170).

برای آغاز بازاندیشی در مورد رابطه میان احساس بدن، عاطفه و حکم می‌توانیم به کتاب «انفعالات نفس» دکارت بازگردیم. در حالی که این کتابچه ممکن است مملو از تمایزهای مساله برانگیز میان ذهن و بدن باشد، مشاهداتش درباره عواطف بسیار الهام بخش است. دکارت نشان می‌دهد که ابژه‌ها انفعالات مختلف را به سبب اینکه متفاوت هستند بر نمی‌انگیزند بلکه آن‌ها را به این علت بر می‌انگیزند که در شیوه‌های گوناگون می‌توانند به ما آسیب زنند یا ما را یاری کنند (Descartes 1985: 349). این صورتبندی خیره کننده است. برخی از مفسران نشان داده‌اند که به نظر دکارت، عواطف تا آن جا به احساسات تقلیل پذیر هستند که معلول ابژه‌ها باشند (Brentano 2003: 161; Greenspan 2003: 265). اما دکارت این ایده را نقد می‌کند که ابژه‌ها دارای ویژگی‌های علی هستند و نشان می‌دهد ما به خاطر ماهیت ابژه‌ها احساساتی برای ابژه‌ها نداریم. در عوض، احساسات «شیوه» ارتباط ما را با ابژه‌ها شکل می‌دهند. همان طور که او استدلال می‌کند، ما به خاطر اینکه ابژه‌ها خوب یا بد هستند، عاشق یا متنفر نمی‌شویم بلکه ما به خاطر اینکه آن‌ها «سودمند» یا «مضر» به نظر می‌رسند، عاشق یا متنفر می‌شویم (Descartes 1985: 350). اینکه آیا من چیزی را سودمند یا مضر تلقی می‌کنم به وضوح وابسته به نحوه تاثیرگذاری آن چیز بر من است. این وابستگی، شکافی را در تعین احساس باز می‌کند: اینکه چیزی سودمند یا مضر است متضمن تفکر و ارزیابی است و همزمان این همان چیزی است که بواسطه بدن «احساس می‌شود». فرایند سودمند یا مضر تلقی کردن ابژه که می‌توان آن را به خوب بودن یا بد بودن ترجمه کرد، به وضوح شامل مطالعه ارتباط ما با ابژه‌ها در شیوه معین است. همان طور که استدلال خواهم کرد، اینکه آیا چیزی حس خوب یا بدی می‌دهد پیشاپیش متضمن فرایند مطالعه است که از ویژگی مهمی برخوردار است. ارتباط متضمن سوژه و نیز سوابقی است که در برابر سوژه قرار می‌گیرد. اگر عواطف برحسب ارتباط با ابژه‌ها شکل گرفته باشند، و نه اینکه معلول ابژه‌ها باشند، آنگاه عواطف صرفاً «در» سوژه یا ابژه نیستند. این بدین معنا نیست که عواطف در سوژه‌ها یا ابژه‌ها «سکنی» ندارند. من نشان خواهم داد که ابژه‌ها چگونه غالباً علت عواطف تلقی شده‌اند، آن هم در همان فرایند جهت گیری به سمت آن‌ها.

اگر ارتباط با ابژه، احساس را عمومیت بخشد، آنگاه نمی‌توان به سادگی عاطفه و احساس را تفکیک کرد. شیوه مشترک توصیف رابطه میان آن‌ها، شکلی از همراهی است یعنی لذت و درد تبدیل به همراهان عشق و نفرت مثلاً در صورتبندی ارسطو می‌شوند (2003:6 همچنین نگاه کنید به Spinoza 1959: 85). ایده «همراهان» به طور دقیق به مطلوب نمی‌رسد با توجه به این معنای ضمنی که احساس و عاطفه ممکن است از هم جدا شوند. در عوض، می‌خواهم نشان دهم که تمایز میان احساس و عاطفه تنها می‌تواند تحلیلی باشد و از این نظر مبتنی بر مادی سازی این مفهوم است. ما می‌توانیم درباره کلمه «تأثیر» تأمل کنیم که دیوید هیوم در اثر خود در مورد عاطفه به کار برده است (Hume 1964: 75). شکل گیری تأثیر ممکن است متضمن عمل ادراک و شناخت و نیز عاطفه باشد. اما شکل گیری تأثیر همچنین وابسته به نحوه اثرگذاری ابژه‌ها بر ما نیز است. تأثیر می‌تواند تأثیر بر احساسات سوژه باشد («او تأثیر گذاشت»). تأثیر ممکن است نوعی باور باشد («تصور کردن»). می‌تواند نوعی تقلید یا تصویر باشد («ادا درآوردن»). ممکن است نشانه ای بر سطح باشد («تاثیری بر جای گذاشتن»). لازم است که «فشار» را در یک تأثیر به یاد آوریم. این پدیده به ما اجازه می‌دهد تجربه برخورداری از یک عاطفه را با اثرگذاری واقعی یک سطح بر سطح دیگر تداعی کنیم، اثرگذاری که ردی برای پیگیری باقی می‌گذارد. پس نه تنها من تاثیری از دیگران دارم بلکه آن‌ها تأثیر خود را بر من باقی می‌گذارند؛ آن‌ها مرا تحت تأثیر قرار می‌دهند و بر من تأثیر می‌گذارند. من از ایده‌ی «تأثیر» استفاده خواهم کرد زیرا به من اجازه می‌دهد تا از برقراری تمایزهای تحلیلی میان احساس بدن، عاطفه و تفکر اجتناب کنم گویی آن‌ها می‌توانند به مثابه قلمروهای متمایز «تجربه» انسان «تجربه شوند».

پس ما چگونه تاثیرات را شکل می‌دهیم؟ بازاندیشی جایگاه ابژه احساس به ما اجازه می‌دهد تا رابطه میان احساس و عاطفه را از نو در نظر بگیریم. در پدیدارشناسی، به دور از آنچه الیزابت اسپلمن «نگاه گنگ» به عواطف می‌نامد (Spelman 1989: 265)، تاکید بر قصدیت می‌شود. عواطف، قصدی هستند در این معنا که «مربوط» به چیزی هستند: آن‌ها متضمن نوعی جهت­گیری یا جهت­مندی به سوی ابژه هستند (Parkinson 1995: 8). «مربوط بودگی» عواطف به این معنا است که آن‌ها قراری در جهان دارند یا متضمن شیوه ای از درک جهان هستند. حال می‌خواهم این مدل از ابژه به مثابه «مربوط بودگی» را با نظر دکارت پیوند دهم. عواطف هم مربوط به ابژه‌ها هستند که از این رو آن‌ها را شکل می‌دهند و هم برحسب ارتباط با ابژه‌ها شکل گرفته‌اند. هیچ یک از این شیوه‌های درک ابژه فرض نمی‌کند که ابژه دارای یک وجود مادی است؛ ابژه‌هایی که من «درگیر» آنم می‌توانند خیالی باشند (Heller 1979: 12). برای مثال، می‌توانیم خاطره ای از چیزی داشته باشم و این خاطره ممکن است احساسی را برانگیزد (Pugmire 1998: 7). خاطره می‌تواند ابژه‌ی احساس من در هر دو معنا باشد یعنی احساس برحسب ارتباط با حافظه شکل گرفته باشد همچنین احساسا متضمن نوعی جهت­مندی به سوی چیزی است که به یاد آمده است. پس ممکن است در هنگام به خاطر آوردن این یا آن چیز، احساس درد کنم و با یادآوری این یا آن چیز ممکن است چیز یادآوری شده را دردناک بنامم.

اجازه دهید مثال دیگری بزنیم. نمونه­‌ای که غالباً در ادبیات روان­شناختی مربوط به عواطف استفاده می‌شود، کودک و خرس است. کودک خرس را می‌بیند و می‌ترسد. کودک فرار می‌کند. اکنون «نگاه گنگ» این خواهد بود که خرس بچه را می‌ترساند و نشانه‌های بدنی ترس، غیرارادی است (ضربان قلب، عرق کردن و نظایر این). مدل‌های کارکردگرایانه از عاطفه که متکی بر نظریه تحول هستند احتمالاً می گویند که ترس دارای یک کارکرد است یعنی حفاظت از کودک در برابر خطر و امکان بقا. ترس در این وضعیت می‌تواند یک واکنش غریزی باشد که سازگاری موفقیت آمیز و از این رو انتخاب را افزایش داده است. همچنین ترس یک کنش نیز است. ترس حتی «مربوط» به چیزی است که کودک را منتهی به انجام آن می‌کند. چرا کودک از خرس می‌ترسد؟ کودک باید «پیشاپیش بداند» که خرس ترسناک است. این تصمیم ضرورتاً از سوی او گرفته نشده است و حتی نمی‌تواند وابسته به تجارب گذشته او باشد. این می‌تواند «نخستین» مواجه او باشد و کماکان از آن فرار کند. اما او از چه چیزی فرار می‌کند؟ وقتی خرس را می‌بیند، چه چیزی را می‌بیند؟ ما تصویری از خرس به عنوان حیوانی که باید از آن ترسید، در اختیار داریم، تصویری که بر اساس خاطرات و سوابق فرهنگی شکل گرفته است. وقتی ما با خرس مواجه می‌شویم، پیشاپیش برداشتی از خطرات این مواجهه داریم، برداشتی که در سطح پوست باقی مانده است. مسلماً این شناخت، بدنی است: کودک قبل از اینکه از دست خرس فرار کند، لازم نیست فکر کند. اما «فوریت» واکنش، خودش نشانه ای از فقدان میانجی گری نیست. چنین نیست که خرس «فی نفسه» ترسناک باشد. خرس برای کسی ترسناک است. پس ترس در کودک نیست چه رسد به اینکه در خرس باشد، بلکه موضوع درباره نحوه ارتباط کودک و خرس است. این ارتباط برحسب سوابق ارتباط شکل گرفته است که در حال حاضر دسترس پذیر نیست و اجازه می‌دهد خرس ترسناک تلقی شود. فارغ از این، ماجرا به ناگزیر پایان یکسانی ندارد. کودک دیگر، خرس دیگری وجود دارد و ما می‌توانیم حتی ماجرای دیگری داشته باشیم.

موضوع صرفاً این نیست که ما احتمالاً برداشتی از خرس‌ها داریم بلکه «این خرس» نیز تأثیر گذاشته و تاثیری باقی می‌گذارد. ترس، سطوح بدن را در رابطه با ابژه‌ها شکل می‌دهد. عواطف، نسبتی هستند یعنی متضمن کنش‌ها (واکنش‌ها) یا نسبت‌های «نزدیکی» یا «دوری» در رابطه با این ابژه‌ها هستند. خرس در هر دو معنا تبدیل به ابژه می‌شود یعنی ما با یک ابژه ارتباط داریم و به سمت آن جهت­مند هستیم. به بیان خاص تر، «مربوط بودگی» ترس متضمنِ تفسیر ارتباط است یعنی کودک ارتباط را خطرناک تفسیر می‌کند و این متضمن درک خرس به عنوان حیوان ترسناک است. همچنین می‌توانیم ذکر کنیم که این «تفسیر و خوانش»، خرس را علت ترس معرفی می‌کند. کودک هراسان می‌شود و خرس، ترسناک. نسبت دادن احساس به یک ابژه (من احساس ترس می‌کنم زیرا شما ترسناک هستید) نتیجه‌ی مواجهه ای است که سوژه را از ابژه گریزان می‌کند. عواطف متضمن این اَشکال عاطفی از جهت مندی دوباره هستند.

البته اگر خرس را با یک اسب عوض کنیم، حتی می‌توانیم فراتر برویم. اگر ابژه‌ی احساس، عواطف را شکل می‌دهد یا برحسب عواطف شکل می‌گیرد، پس ابژه احساس هرگز در مقابل سوژه قرار ندارد. نحوه تاثیرگذاری ابژه بر ما احتمالاً وابسته به سوابقی است که زنده باقی می‌مانند مادامی که تاثیرات خود را بر جا می‌گذارند. ابژه ممکن است نماینده ابژه‌های دیگر باشد یا به ابژه‌های دیگر نزدیک شود. احساسات ممکن است به برخی از ابژه‌ها وفادار باشند و برخی دیگر را نادیده بگیرند. در این کتاب، تحلیلی از اقتصادهای عاطفی ارائه می‌کنم، جایی که احساسات در سوژه‌ها یا ابژه‌ها ساکن نیستند بلکه به مثابه نتایج جریان ابژه­ها ایجاد شده‌اند. جریان ابژه‌ها به ما اجازه می‌دهد درباره «اجتماعی بودن» عاطفه بیاندیشیم.

امردرونی رو به بیرون و امر بیرونی رو به درون

منظورم از اجتماعی بودن عاطفه چیست؟ پیش از اینکه بتوانم به این پرسش پاسخ دهم، باید در ابتدا چیزی را نشان دهم که بیش از حد آشکار به نظر می‌رسد: زبان روزمره عاطفه مبتنی بر پیش فرض درون بودگی است. اگر درباره عواطف می‌اندیشیدم، احتمالاً فرض می‌کردم که نیاز دارم به درون خودم نگاه کنم و از خودم بپرسم «چه احساسی دارم؟» چنین مدلی از عاطفه به عنوان امری درونی، برای روان شناسی محوری است. در واقع، پیدایش روان شناسی به مثابه یک نظام دارای نتایج مهمی برای نظریه‌های عاطفه است: عواطف برای تبدیل به «موضوع درس» برای روان شناسی، روان شناختی شده‌اند (White 1993: 29). در مدل روان شناختی، من دارای احساسات هستم و آن‌ها از آنِ من هستند. همان طور که کی. تی. استرانگمن بیان می‌کند «بیش از همه، عاطفه در مرکز درون قرار دارد، در احساسات سوبژکتیو (Strongman 2003: 3). من می‌توانم احساساتم را بیان کنم یعنی می‌توانم بخندم، گریه کنم یا سرم را تکان دهم. به محض اینکه آنچه درونی است به بیرون می‌آید، هنگامی که من احساساتم را در این شیوه بیان می­کنم، آنگاه احساساتم از آنِ شما می‌شود و شما ممکن است به آن‌ها پاسخ دهید. اگر شما همدلی کنید، آنگاه می‌توانیم «احساس مشابهی» داشته باشیم (Denzin 1984: 148). اگر شما احساسات مرا درک نکنید، ممکن است احساس جدایی از یکدیگر کنیم (Scheff 1994: 3). منطقی که در اینجا وجود دارد این است که من دارای احساساتی هستم که به طرف بیرون به سوی ابژه‌ها و دیگران حرکت می‌کند و سپس می‌تواند به من بازگردد. من این را مدل «امر درونی رو به بیرون» عواطف می‌نامم.

در نقد این مدل، من با جامعه شناسان و انسان شناسانی هم رأی هستم که استدلال می‌کنند عواطف نباید حالات روان شناختی در نظر گرفته شوند بلکه باید شیوه‌های اجتماعی و فرهنگی تلقی گردند (Lutz and Abu-Lughod 1990; White 1993: 29; Rosaldo 1984: 138, 141; Hochschild 1983: 5; Kemper 1978: 1; Katz 1999:2; Williams 2001: 73; Collins 1990: 27). می خوام مدلی از اجتماعی بودن عاطفه ارائه کنم که متمایز از این ادبیات است و از آن مطلع است. تبیین کلاسیک دورکیم از عواطف را در نظر بگیرید. او در قواعد روش جامعه شناسی استدلال می‌کند که جامعه شناسی با بازشناسی محدودیت سروکار دارد: «بسیاری از ایده‌ها و تمایلات ما بواسطه خودمان بسط و گسترش نیافته‌اند بلکه از بیرون به سوی ما آمده‌اند. آن‌ها چگونه می‌توانند بخشی از ما شوند جز آنکه خودشان را بر ما تحمیل کنند؟» (Durkheim 1966: 4). در اینجا قلمرو جامعه شناختی به عنوان تحمیل «امر بیرونی» بر سوژه‌ی فردی تعریف شده است. این مرزبندی «امر جامعه شناختی» تبدیل به نظریه ای درباره عاطفه به مثابه یک شکل اجتماعی می‌شود و نه خودبیانگری فردی. دورکیم ظهور عاطفه را در میان انبوه مردم بررسی می‌کند و می‌گوید چنین «جنبش‌های عظیمی» از احساس، «ناشی از هیچ نوع آگاهی فردی خاصی نیست» (Durkheim 1966: 4). در اینجا فرد، دیگر منشأ احساس نیست یعنی خود احساس از بیرون می‌آید. کار بعدی دورکیم درباره دین نشان می‌دهد که این احساسات «در بیرون» باقی نمی‌مانند. همان طور که او ذکر می‌کند: «همچنین این نیرو باید به ما نفوذ کند و خودش را در درون ما سازمان دهد؛ بدین ترتیب آن تبدیل به بخش تفکیک ناپذیری از وجود ما می‌شود و بر همین اساس، تعالی یافته و ستایش شده است» (Durkheim 1976: 209). پس نزد دورکیم عاطفه، همان چیزی نیست که از بدن فرد ناشی می‌شود بلکه چیزی است که بدن اجتماعی را در اختیار دارد یا آن را همبسته می‌سازد (Collins 1990: 27).

این استدلال درباره اجتماعی بودن عواطف، شکل مشابهی با استدلال روان شناختی دارد، گرچه تغییر جهت آشکار است. مدل «امر درونی رو به بیرون» تبدیل به «امر بیرونی رو به درون» می‌شود. هر دوی این‌ها عینی بودن تمایز میان درون و بیرون، امر فردی و امر اجتماعی و «من» و «ما» را فرض می‌کنند. عواطف به جای اینکه ناشی از درون و رو به بیرون تلقی شوند، ناشی از بیرون و رو به درون فرض می‌شوند. مدل «امر بیرونی رو به درون» همچنین در رهیافت‌های مربوط به «روان شناسی توده» آشکار است، جایی که فرض می‌شود توده دارای احساسات است و افراد در توده حل می‌شوند برحسب این احساس که احساسات توده، احساسات خود آن‌ها است. همان طور که گراهام لیتل بیان می‌کند: «عواطف راه دیگری می‌روند: گاهی اوقات از «بیرون» آغاز می‌شوند ـ و مرگ دایانا نمونه اولیه این است ـ اما با چیزی در درون ما پیوند می‌یابد به طوری که ما احساس می‌کنیم در آن غرق و به نحو شخصی درگیر آن می‌شویم» (Little 1999: 4). نمونه مرگ دایانا، آموزنده است. مدل امر بیرونی رو به درون می‌تواند نشان دهد که احساس غم و اندوه در توده وجود دارد و تنها بعد از آن است که شکل فردی می‌یابد، خوانشی که منتهی به این اتهام می‌شود که این غم و اندوه غیراصیل و نشانه ای از «فریب خوردن» است.

در واقع مدل «امر بیرونی رو به درون» دقیقاً از این جهت مساله برانگیز است که فرض می‌کند عواطف چیزی هستند که «ما در اختیار داریم». توده تبدیل به فردی می‌شود که «دارای احساسات» است. احساسات تبدیل به شکلی از حضور اجتماعی می‌شود و نه حضور خود. در مدل اجتماعی بودن عواطف، نشان می‌دهم که عواطف باعث ایجاد تأثیر سطوح و مرزهایی می‌شود که تمایزگذاری امر درونی و امر بیرونی را در ابتدا برای ما میسر می‌سازند. پس عواطف صرفاً چیزی نیستند که «من» یا «ما» داریم. بلکه از طریق عواطف و نحوه واکنش ما به ابژه‌ها و دیگران است که سطوح و مرزها ساخته می‌شوند یعنی «من» و «ما» براساس ارتباط با دیگران شکل گرفته‌اند و حتی شکل می‌گیرند. اگر به استدلالم در بخش قبلی بازگردم، می‌توانم بگویم سطوح بدن‌ها در نتیجه‌ی تاثیراتی که از دیگران به جا مانده است، «آشکار می‌شوند». نشان خواهم داد چگونه سطوح بدن‌های جمعی و فردی از طریق این تاثیرات شکل می‌گیرند. من با نشان دادن اینکه عواطف باعث ایجاد تأثیر واقعی امر درونی و امر بیرونی می‌شوند، صرفاً در پی طرح این ادعا نیستم که عواطف، روان شناختی و اجتماعی، فردی و جمعی هستند. مدل مورد نظر من، حرف «و» را حذف می‌کند. به بیان بهتر نشان می‌دهم که عواطف برای تقویم واقعی ابژه‌های روانی و اجتماعی حیاتی هستند، فرایندی که نشان می‌دهد «عینیت» امر روانی و اجتماعی، معلول است و نه علت.

به عبارت دیگر، عواطف «در» امر فردی یا امر اجتماعی وجود ندارند بلکه سطوح و مرزهایی را ایجاد می‌کنند که تعیین حدود امر فردی و امر اجتماعی را میسر می‌سازد گویی که آن‌ها ابژه هستند. تحلیل من نشان خواهد داد عواطف چگونه سطوح و مرزهایی را ایجاد می‌کنند که تعیین حدود انواع ابژه‌ها را ممکن می‌سازند. ابژه‌های عاطفه به مثابه تاثیرات این جریان شکل می‌گیرند. من با نشان دادن جریان عواطف، درصدد ارائه مدلی از عاطفه به مثابه ویژگی همه­گیر نیستم (نگاه کنید به Izard 1977: 106). مدل همه گیری عاطفی که غالباً تحت تأثیر کار سیلوان سن تامکینز است به خوبی بر این تاکید می‌کند که عواطف چگونه صرفاً در فرد قرار ندارند بلکه میان بدن‌ها حرکت می‌کنند. با این همه، اصطلاح «ویژگی همه گیر» از لاتین برای «ارتباط» مشتق شده است. در این مدل، خود عاطفه است که گذر می‌کند یعنی من احساس غم می‌کنم زیرا شما احساس غم می‌کنید؛ من شرمگین هستم به خاطر شرم شما و نظایر این. مدل «همه گیری عاطفی» با نشان دادن اینکه عواطف در این شیوه گذر می‌کنند، این خطر را دارد که عاطفه را تبدیل به مالکیت می‌کند یعنی چیزی که فرد دارد و می‌تواند آن را انتقال دهد گویی چیزی که انتقال می‌یابد چیز یکسانی است. می‌توانیم خاطرنشان کنیم که این خطر صرفاً نظری نیست. من موقعیت‌های اجتماعی متعددی را تجربه کرده‌ام که بنا به تصورم افراد دیگر همان چیزی را احساس می‌کردند که من احساس می‌کردم و این احساس «در اتاق» وجود داشت تا اینکه کاشف به عمل آمد آن‌ها احساس کاملاً متفاوتی داشتند. من چنین فضاهایی را «پرشور» توصیف می‌کنم. احساسات مشترکی وجود دارند و به نظر می‌رسد که ما را احاطه می‌کنند همانند لایه ای در هوا یا یک اتمسفر. اما این احساسات نه تنها تنش را تشدید می‌کنند بلکه در تنش نیز هستند. عواطف در همان پرشوری خود دربردارنده‌ی نوعی ارتباطات نادرست هستند از این جهت که حتی وقتی ما احساس می‌کنیم دارای احساس یکسانی هستیم، ضرورتاً دارای رابطه یکسانی با این احساس نیستیم. با توجه به این که احساسات مشترک با حس کردن یک احساس یکسان یا حس کردن مشترک سروکار ندارند، نشان می‌دهم که ابژه‌های عاطفه هستند که جریان دارند و نه خود عاطفه. استدلال من کماکان این را بررسی می‌کند که عواطف چگونه می‌توانند در جریان یا گردش ابژه‌ها حرکت کنند. این ابژه‌ها به مثابه جایگاه تنش شخصی و اجتماعی چسبناک می‌شوند یا اشباع شده از تاثیرات.

عواطف در حرکت هستند حتی اگر میان ما در جریان نباشند. باید ذکر کنیم که کلمه‌ی «عاطفه» برگرفته از عبارت لاتین emovere است که اشاره به «حرکت کردن، حرکت کردن به بیرون» دارد. البته عواطف نه تنها با حرکت سروکار دارند بلکه با دلبستگی ها یا آنچه ما را به این یا آن پیوند می‌دهد، سروکار دارند. رابطه میان حرکت و دلبستگی آموزنده است. آنچه ما را به حرکت در می‌آورد، آنچه باعث می‌شود احساس کنیم، همان چیزی است که ما را در مکان نگه می‌دارد یا به ما مکان برای سکنی گزیدن می‌دهد. از این رو حرکت، بدن را از «مکانِ» سکنی جدا نمی‌کند بلکه بدن‌ها را با بدن‌های دیگر پیوند می‌دهد: دلبستگی از طریق حرکت، از طریق در حرکت بودن به واسطه نزدیکی دیگری شکل می‌گیرد. حرکت می‌تواند تاثیرات متفاوتی بر افراد مختلف داشته باشد: در واقع همان طور که در سراسر این کتاب نشان خواهم دارد، عواطف ممکن است متضمن «در حرکت بودن» یک فرد باشد دقیقاً بواسطه تعیین دیگران به مثابه افرادی که «دارای» ویژگی‌های معین هستند. جریان یافتن ابژه‌های عاطفه متضمن تغییر دیگران به ابژه‌های احساس است.

استدلالم درباره جریان ابژه‌ها مبتنی بر روانکاوی و مارکسیسم است. برای مثال این را در نظر دارم که سوژه همواره نمی‌داند چه احساسی دارد یعنی سوژه خودحاضر نیست و عواطف نتیجه‌ی این شکاف تجربه است (Terada 2001: 30). از فروید به بعد، این فقدان خودحضوری با عبارت «ناخودآگاه» بیان شده است. من با کار در زمینه روانکاوی فرویدی، نشان خواهم داد ابژه‌ها چگونه جابجا می‌شوند و نقش سرکوب را در آنچه ابژه‌ها را «چسبناک» می‌سازد، بررسی خواهم کرد. اما همچنین نشان می‌دهم که فقدان حضور همواره به سوژه یا به «صحنه» تروما باز نمی‌گردد که بخش عمده ای از نظریه روانکاوی بر آن مبتنی است. من با اتکا به مارکس، استدلال می‌کنم که عواطف طی زمان انباشته می‌شوند، آن هم به عنوان شکلی از ارزش عاطفی. ابژه‌ها تنها به نظر می‌آیند که دارای چنین ارزشی هستند، آن هم با زدودن این سوابق یعنی سوابق تولید و کار. اما در حالی که مارکس نشان می‌دهد عواطف برحسب ارزش چیزها محو می‌شوند (رنج بدن کارگر، در شکل کالا مشهود نیست) من بر نحو ایجاد عواطف متمرکز می‌شوم. چنین نیست که عواطف معینی محو و زدوده شده باشند گویی که پیشاپیش وجود داشتند بلکه فرایندهای تولید یا «خلق» عواطف وجود دارند. به بیان دیگر، «احساسات» تبدیل به «فتیش ها» یعنی کیفیاتی می‌شوند که ظاهراً تنها در ابژه‌ها از طریق زدودن تاریخ تولید و جریانشان سکنی دارند.

گردهم آوردن این سنت‌های نظری متفاوت چالش برانگیز است. شاید هیچ راهنمایی جز توجه به «آنچه می­چسبد» وجود نداشته باشد. در واقع این پرسش که «چه چیزی می‌چسبد؟» پرسشی است که در سراسر این مطالعه مطرح می‌شود. این پرسش دیگری را مطرح می‌کند که شاید آشناتر باشد: چرا دستیابی به تغییر اجتماعی بسیار دشوار است؟ چرا روابط قدرت حتی در مواجه با اَشکال جمعی مقاومت، بسیار دیرمهار و دیرپا هستند؟ این کتاب تلاش می‌کند به این پرسش‌ها تا حدی پاسخ دهد، آن هم با ارائه تبیینی از این که چگونه هنجارهای اجتماعی ما را در بر می‌گیرند. آثاری که به شدت مدیون آن‌ها هستم، آثار محققان کوییر و فمنیست است که به این توجه داشته‌اند چگونه عواطف می‌توانند ما را با شرایط انقیادمان پیوند دهند (Butler 1997b; Berlant 1997; Brown 1995 ). این محققان به ما نشان داده‌اند چگونه اَشکال اجتماعی (نظیر خانواده، دگرجنسگرایی، ملت و حتی خود تمدن) نتیجه تکرار هستند. همان طور که باتلر نشان می‌دهد، از طریق تکرار هنجارها است که جهان‌ها مادی می‌شوند و «مرز، ثبات و سطح» ایجاد می‌شوند (Butler 1993: 9). این هنجارها به مثابه اَشکال زندگی، تنها از طریق پنهان کردن این عمل تکرار نمایان می‌شوند. محققان کوییر و فمینیست به ما نشان داده‌اند که عواطف برای سیاست «مهم است»؛ عواطف به ما نشان می‌دهند چگونه قدرت، سطح واقعی بدن‌ها و جهان‌ها را شکل می‌دهد. بدین ترتیب به نحوی ما «راه خودمان را می‌یابیم».

این تحلیل از نحوه «یافتن راه مان»، به عاطفه به مثابه شکلی از سیاست فرهنگی یا خلق جهان معطوف می‌شود. استدلال من درباره سیاست فرهنگی عواطف نه تنها به مثابه نقدِ روان شناسی­سازی و خصوصی­سازی عواطف بسط و گسترش یافته است بلکه همچنین به مثابه نقد مدل ساختار اجتماعی بسط یافته است که هیجان‌های عاطفی را نادیده می‌گیرد، هیجان‌هایی که اجازه می‌دهد این ساختارها به مثابه اَشکال وجود، مادی شوند. توجه به عواطف به ما اجازه می‌دهند این مساله را بررسی کنیم که سوژه‌ها چگونه محصور ساختارهای خاصی می‌شوند به طوری که نابودی آن‌ها به مثابه تجربه زیستنِ مرگ است. ما می‌توانیم این محاصره را در نقل قول آغازین مشاهده کنیم: ملت تبدیل به ابژه عشق می‌شود دقیقاً به واسطه تداعی نزدیکی به دیگران با فقدان، آسیب و فریب. حضور دیگرانِ غیرسفیدپوست حتی از سوی جبهه ملی بریتانیا با مرگ تداعی شده است: «بریتانیا در حال مرگ است: تا کی می‌خواهید تماشا کنید؟». تبدیل شدن به «شما»ی مورد نظر این روایت، به معنای احساس خشم علیه افرادی است که نه تنها «منافع» ملت را هدر می‌دهند بلکه همچنین «ملت» را تخریب می‌کنند که نشان دهنده پایانِ خود زندگی است. مسلماً عواطف نسخه ای را فراهم می‌کنند: شما تبدیل به «شمایان» می‌شوید اگر وفاداری خودتان به ملت را اعلام کنید و علیه افراد دیگری که ملت را به خطر می‌اندازند.

ویژگی عاطفی متن‌ها

اما کماکان چیزهای بیشتری وجود دارد. برای کتابی که در مورد عواطف است و استدلال می‌کند عواطف را نمی‌توان از احساسات بدنی مجزا کرد، به نظر می‌رسد که این کتاب به شدت معطوف به متون است. من خوانش های دقیقی از متون ارائه می‌دهم با توجه خاص به دگرنامی و استعاره. استدلال من نشان خواهد داد که «اَشکال بیان» برای ویژگی عاطفی متون محوری هستند. به طور خاص، بررسی می‌کنم که «اَشکال» متفاوت چگونه با یکدیگر روبرو می‌شوند و چگونه چسبندگی وابسته به سوابق گذشته تداعی است که غالباً از طریق پنهان کاری «فعالیت می‌کند». ویژگی عاطفی متون، یکی از شیوه‌های توصیف این است که متون چگونه «به حرکت در می‌آیند» یا چگونه تأثیر می‌گذارند.

همچنین ویژگی عاطفی متون را بر این اساس بررسی می‌کنم که متون در کدام شیوه عواطف متفاوت را می‌نامند یا اجرا می‌کنند. نامگذاری عواطف غالباً متضمن تمایزگذاری میان سوژه و ابژه احساس است. هنگامی که یک عاطفه را نامگذاری می‌کنیم صرفاً چیزی را نامگذاری نمی‌کنیم که «در اینجا» وجود دارد. بنابراین یک متن ممکن است ادعا کند که «ملت عزادار است». البته در اینجا درنگ می‌کنیم و نشان می‌دهیم که مدل «امر درونی رو به بیرون و امر بیرونی رو به درون» در مورد عاطفه به کار رفته است یعنی ملت «مشابه با افراد» می‌شوند، یعنی سوژه ای که احساس می‌کند یا سوژه ای که «دارای احساسات است». اما لازم است این پرسش را نیز مطرح کنیم: بیان اینکه ملت عزادار است چه کاری را انجام می‌دهد؟ این هم ادعا می‌کند که ملت دارای یک احساس است (ملت، سوژه احساس است) و هم ادعا می‌کند که ملت را به مثابه ابژه‌ی «احساس مان» خلق می‌کند (ما می‌توانیم از جانب ملت عزاداری کنیم). احساس قبل از بیان وجود دارد اما به عنوان یک نتیجه تحقق می‌یابد و انواع متفاوتی از کنش‌ها و جهت گیری‌ها را شکل می‌دهد. بیان اینکه «ملت عزادار است» تعمیم یک احساس به ملت است گویی ملت یک سوژه  عزادار است. «ملت» تبدیل به «ابژه احساس» مشترک می‌شود، آن هم از طریق جهت مندی که به سمت آن اتخاذ می‌کند. از این نظر عواطف، زبانی ـ کرداری و متضمن کنش‌های زبانی هستند که وابسته به سوابق گذشته هستند و تاثیراتی را ایجاد می‌کنند.

وقتی ما درباره حرکت میان ابژه‌های عاطفه صحبت می‌کنیم، لازم است جریان کلمات عاطفی را نیز بررسی کنیم. برای مثال، کلمه «عزاداری کردن» ممکن است متصل به برخی از سوژه‌ها باشد (برخی از بدن‌ها بیش از دیگران، ملت عزادار را بازنمایی می‌کنند) و ممکن است متصل به برخی از ابژه‌ها باشد (برخی فقدان‌ها بیش از دیگران می‌توانند فقدان این ملت به حساب آیند). کلمه «عزاداری کردن» ممکن است با کلمات عاطفی دیگر مرتبط باشد نظیر خشم، نفرت و عشق. انتخاب یک کلمه عاطفی به جای یک کلمه دیگر باعث ایجاد روایت می‌شود. عشق ما ممکن است شرطی برای غم و اندوه ما باشد، احساس فقدان در ما ممکن است تبدیل به شرطی برای نفرت ما شود و نظایر این. عاطفه از طریق «تفسیر و خوانش» ابژه عمل می‌کند. برای مثال، دیگران ممکن است «دلیل» فقدان ابژه عشق تلقی شوند، خوانشی که به سادگی احساس غم و اندوه را تبدیل به احساس نفرت می‌کند.

پس من درباره عاطفه از آن جهت که «در» متون وجود دارد بحث نمی‌کنم بلکه آن را به عنوان نتیجه‌ی نامگذاری عواطف مورد بحث قرار می‌دهم که غالباً از طریق نسبت‌های علّی عمل می‌کند. کلمات عاطفی مختلف، امور متفاوتی را انجام می‌دهند دقیقاً به این خاطر که متضمن جهت­مندی­های خاصی نسبت به ابژه‌هایی هستند که علت آن‌ها معرفی می‌شوند. از این جهت، بایگانی من پر از کلمات است. اما کلمات به سادگی از بدن‌ها یا نشانه‌های دیگر زندگی جدا نیستند. نشان می‌دهم که کار عاطفه متضمن «چسباندن» نشانه‌ها به بدن‌ها است: برای مثال وقتی دیگران «نفرت انگیز» می‌شوند، کنش‌های «نفرت» علیه آن‌ها جهت می‌یابد. احتمالاً بایگانی من «بایگانی احساسات» نیست که بتوان با آن از صورتبندی زیبای آن چتکویچ استفاده کرد. روش او «کندوکاو متون فرهنگی به مثابه گنجینه‌های احساسات و عواطف» است (2003b: 7). احساسات در همین شیوه «در» بایگانی من نیستند. به عبارت دیگر، من نحوه جریان یافتن و تاثیرگذاری کلمات مربوط به احساس و ابژه‌های احساس را پیگیری می‌کنم یعنی اینکه آن‌ها چگونه حرکت می‌کنند، می‌چسبند و نادیده می‌گیرند. ما همراه با آن‌ها حرکت می‌کنیم، می‌چسبیم و نادیده می‌گیریم.

متونی که می‌خوانم در قلمرو عمومی جریان می‌یابند و شامل وب سایت‌ها، گزارش‌های دولت، گفتگوهای سیاسی و مقالات روزنامه‌ها است. اگرچه این کتاب خوانش دقیقی از این متون دارد، اما «مربوط» به این متون نیست. آن‌ها صرفاً به عنوان متون در خوانش من پدیدار نمی‌شوند. روشن است که من این متون را برگزیده‌ام و نه متون دیگر را. متون چیزی را فرا می‌خوانند که می‌توانیم «موارد» بنامیم. سه مورد وجود دارند که انتخاب‌های مرا آشکار می‌کنند: آشتی در استرالیا (فصول ۱ و ۴ درباره درد و شرم)، واکنش‌ها به تروریسم بین المللی (فصول ۳ و ۴ درباره ترس و انزجار) و پناهندگی و مهاجرت در بریتانیا (فصول ۲ و ۶ درباره نفرت و عشق). هر یک از این موارد به ما ماهیت عمومی عواطف و ماهیت عاطفی عامه مردم را نشان می‌دهند. همچنین این موارد همان مواردی هستند که درگیر آن‌ها هستم و در ارتباطم با جهان، برای من دارای اهمیت هستند.

اینکه بگویم این بایگانی، بایگانی من است مساله مخاطره آمیزی است. می‌توان نشان داد که این متون به یکدیگر «تعلق دارند» و این تعلق نشان دهنده‌ی حضور خود شخص است. آنچه ارائه می‌دهم، مدلی از بایگانی به مثابه چیزی نیست که خود را تبدیل به توده متنی می‌کند بلکه به مثابه «مرکز ارتباط» است. بایگانی ثمره‌ی اَشکال متعدد ارتباط است از جمله اَشکال نهادی ارتباط (با کتابخانه‌ها، کتاب‌ها، وب سایت‌ها) و نیز اَشکال روزمره ارتباط (با دوستان، خانواده‌ها و دیگران). برخی از شکل‌های ارتباط از طریق نگارش نمایان می‌شوند و مشروعیت می‌یابند (و در بخش ارجاعات فهرست می‌شوند) در حالی که شکل‌های دیگر ارتباط از دست رفته، زدوده می‌شوند حتی اگر ردی از خودشان بر جا گذاشته باشند. برخی از شکل‌های روزمره ارتباط در نگارش من پدیدار می‌شوند یعنی داستان‌هایی که ممکن است شخصی یا حتی مربوط به «احساسات خودم» باشند. به عنوان کسی که «درباره ارتباط می‌نویسم»، صرفاً امر شخصی و امر عمومی، امر فردی و امر اجتماعی را در نمی‌آمیزم بلکه شیوه‌هایی را نشان می‌دهم که آن‌ها از طریق یکدیگر شکل می‌گیرند یا حتی یکدیگر را شکل می‌دهند. پس چنین نیست که «احساسات من» در نگارش وجود داشته باشند حتی اگر نگارش من انباشته از داستان‌هایی باشد در این مورد که چگونه من به واسطه‌ی ارتباط با دیگران شکل گرفته‌ام.

البته این کتاب، شکل خودش را دارد. این کتاب پیرامون هر یک از این موارد شکل نمی‌گیرد گویی که آن‌ها می‌توانستند به ابژه‌ها یا دقایقی در توالی روایت تغییر کنند. در عوض، من عواطف مختلف را به مثابه نقاط ورودی انتخاب می‌کنم. حتی اگر این ایده را به چالش بکشم که صرفاً عواطف مختلفی «در اینجا یا آنجا وجود دارند»، باز هم می‌خواهم این را کندوکاو کنم که نامیدن عواطف چگونه جهت مندی های متفاوتی را به سمت ابژه‌هایی دربر می‌گیرند که آن‌ها می‌سازند. در این معنا، عواطف احتمالاً دارای یک مدلول نیستند بلکه نامگذاری یک عاطفه دارای تاثیراتی است که می‌توانیم آن‌ها را دلالت کننده بدانیم. پس هر فصل، یک عاطفه متفاوت را به عنوان نقطه عزیمت یا نقطه ورودی در نظر می‌گیرد و با عاطفه «به پایان نمی‌رسد» بلکه با کاری که آن انجام می‌دهد.

این کتاب با درد آغاز می‌کند که معمولاً به عنوان احساس بدنی توصیف می‌شود. در اینجا در پی آنم نشان دهم چگونه حتی احساساتی که بی واسطه هستند و احتمالاً «آسیب‌هایی» بر سطح پوست دارند، صرفاً احساساتی نیستند که فرد آن‌ها را دارد بلکه احساساتی هستند که بدن‌ها را به سوی دیگران می‌گشایند. در تحلیلم مفهوم «شدت یافتگی» را معرفی می‌کنم برای نشان دادن این که درد چگونه تأثیر واقعی بر سطح بدن ایجاد می‌کند. همچنین بررسی می‌کنم درد چگونه می‌تواند جهان‌ها را به مثابه بدن‌ها شکل دهد، آن هم از طریق شیوه‌هایی که داستان‌های دردناک در قلمرو عمومی جریان می‌یابند با اشاره خاص به گزارش مربوط به نسل مفت­خور در استرالیا، آن‌ها را به خانه‌هایشان بازگردانید. فصل دوم به نفرت می‌پردازد و نشان می‌دهد احساس آسیب دیدگی چگونه می‌تواند تبدیل به تنفر از دیگران و مسبب «آسیب دیدگی ما» تلقی ‌شود. من در بررسی این دگرگونی، نحوه جریان یافتن تنفر از طریق نشانه‌ها را کندوکاو می‌کنم و مفهوم «اقتصادهای عاطفی» را معرفی می‌کنم. نشان می‌دهم چگونه تنفر با چسباندن «شکل‌های نفرت» با یکدیگر، آن‌ها را به تهدید مشترک در درون گفتمان‌های مهاجرت و پناهندگی تبدیل می‌کند. تحلیل من بررسی می‌کند چگونه جرائم ناشی از تنفر در قانون عمل می‌کند و چگونه زبان نفرت بر افرادی تأثیر می‌گذارد که ابژه‌های نفرت تلقی می‌شوند.

چهار فصل بعدی در پی بازتعریف و بسط این مفاهیم عاطفی در تنایش و زبان هستند و نشان می‌دهند چگونه ترس، انزجار، شرم و عشق به عنوان انواع متفاوتی از جهت مندی ها به سوی ابژه‌ها و دیگران عمل می‌کنند و بدن‌های فردی و جمعی را شکل می‌دهند. در فصل 3 نشان می‌دهم چگونه ترس به بدن‌های دیگران نسبت داده می‌شود و ترس برحسب این امکان تشدید می‌شود که ابژه ترس ممکن است از ما گذر کند. تحلیل من سیاست مکانی ترس را بررسی می‌کند و شیوه ای که ترس تحرک برخی از افراد را محدود می‌کند و برخی دیگر را گسترش می‌دهد. واکنش‌ها به تروریسم به مثابه نوعی «اقتصاد ترس» عمل می‌کند که در آن چهره تروریست‌ها با برخی از بدن‌ها و نه بدن‌های دیگر تداعی می‌شود و همزمان تروریست‌ها «می‌توانند» هر کسی یا در هر نقطه ای باشند. در فصل 4 تحلیل می‌کنم چگونه انزجار «نفرت» را ایجاد می‌کند و بدن‌ها باید از اجتماع بیرون رانده شوند. با بهره گیری از مدل انزجار به مثابه چسبندگی، نشان می‌دهم که انزجار، بدن‌های اجتماع مورد نفرت را شکل می‌دهد از این طریق که ابژه‌ها را به یکدیگر می‌چسباند. تحلیل من کنش‌های گفتاری را بررسی می‌کند که در واکنش به وقایع 11 سپتامبر می‌گوید «این نفرت انگیز است» و نشان می‌دهم چگونه انسجام (چسباندن به یکدیگر) نیازمند وفاداری (چسبیدن به) است و چگونه ابژه انزجار می‌تواند آزاد شود.

فصل۵ و ۶ به شرم و عشق اختصاص دارد. در این فصول نشان می‌دهم چگونه ابژه‌های عاطفه نه تنها جریان دارند بلکه به عنوان ابژه‌های عاطفی «من» یا «ما» پذیرفته شده یا شکل می‌گیرند. در فصل 5 بررسی می‌کنم چگونه بیان‌های شرم در کنش‌های گفتاری «عذرخواهی» می‌تواند به مثابه شکلی از ملت سازی عمل کند که در آن، امر شرم آور در گذشته با اظهار شرم پنهان شده است. از این رو شرم می‌تواند آرمان جمعی را بسازد حتی اگر اعلام کند که ناکامی آن آرمان باید به حساب کنش گذاشته شود. با اشاره به آشتی در استرالیا و ضرورت عذرخواهی حکومت‌ها به خاطر سوابق بردگی و استثمار، نشان می‌دهم چگونه شرم عمیقاً دوسویه است. نمایش زخم‌های گذشته می‌تواند بخش مهمی از چیزی باشد که شرم می‌تواند انجام دهد. در فصل 6 بررسی می‌کنم چگونه عشق می‌تواند آرمان ملی را بسازد که دیگران نمی‌توانند. با بررسی نحوه عمل چندفرهنگ گرایی به مثابه امر ضروری برای تفاوت در عشق، نشان می‌دهم که عشق تا آنجا می‌تواند سوژه ملی را ارتقا بخشد که خودشیفتگی دیگری را علت آسیب و آشوب در نظر گیرد. عشق مشروط است و شروط عشق میان افرادی که می‌توانند در ملت سکنی گزینند و افرادی که علت آشوب هستند، تمایز می‌گذارند. در هر دو این فصل‌ها بررسی می‌کنم چگونه ابژه‌های عواطف می‌توانند «آرمان» باشند و چگونه بدن‌ها از جمله بدن‌های ملت‌ها می‌توانند از طریق نحوه نزدیکی خودشان به این آرمان‌ها شکل بگیرند.

دو فصل پایانی این پرسش را مطرح می‌کنند که عواطف چگونه می‌توانند در سیاست‌های کوییر و فمینیستی به مثابه جهت مندی دوباره رابطه مان با آرمان‌های اجتماعی و هنجارهایی که آن‌ها را به آرزو‌های اجتماعی ارتقا می‌دهند، عمل کنند. به نظر می‌رسد احساسات متفاوتی در این فصل‌ها جریان دارند: عدم آرامش، غم و اندوه، لذت، خشم، شگفتی و امید. تمرکز بر دلبستگی ها به عنوان امر محوری در سیاست کوییر و فمینیسم خودش نشان دهنده این است که تغییر با تعالی سروکار ندارد: عواطف «چسبناک» هستند و حتی اگر ما فضایی را به چالش بکشیم که ما را محاصره کرده است، ممکن است گرفتار شویم. البته امید وجود دارد زیرا چیزها می‌توانند آزاد و رها شوند.

این کتاب بر عواطف متمرکز است. اما عواطف را مرکز و محور همه چیزها نمی‌کند. عواطف بر جهان حاکم نیستند. اما در یک معنا چنین هستند. شاید برخلاف ضرب المثل، بدی کنی همواره بدی نمی‌بینی. تمرکز بر عواطف همان چیزی است که به ما اجازه می‌دهد تاثیرات ناهموار این ناکامی در گردش را ردگیری کنیم.


از همین نویسنده

فاشیسم یا همان عشق

سیل در سیستان و بلوچستان؛ آب‌گرفتگی جاده‌ها در خوزستان

پس از سیل یک ماه گذشته در استان‌های غربی و شمالی ایران، روز یک‌شنبه سیل در استان سیستان و بلوچستان در شرق ایران باعث تخریب یک پل و تخلیه سه روستا شد. به گزارش خبرگزاری صدا و سیما، جریان آب که از افغانستان وارد ایران شده پس از ورود به سیستان و بلوچستان به سمت […]

The post سیل در سیستان و بلوچستان؛ آب‌گرفتگی جاده‌ها در خوزستان appeared first on اف سی ان ان.

تورم کالاهای خوراکی در فروردین ۹۸ نسبت به پارسال ۸۵ درصد افزایش یافت

مرکز آمار ایران در تازه‌ترین گزارش خود نرخ تورم ماهانه (درصد تغییر شاخص کل مصرف‌کننده نسبت به ماه مشابه پارسال) را ۵۱.۴ درصد ارزیابی کرده است. بر اساس این گزارش که اول اردیبهشت در سایت رسمی مرکز آمار منتشر شد، نرخ تورم دوازده ماهه منتهی به فروردین ماه ١٣٩٨ (تورم سالانه) نیز به ٣٠.۶ درصد […]

The post تورم کالاهای خوراکی در فروردین ۹۸ نسبت به پارسال ۸۵ درصد افزایش یافت appeared first on اف سی ان ان.

گزارش صوتی جلسه سخنرانی کمیته محیط زیست ۱۲ آپریل ۲۰۱۹

جلسه سخنرانی اعضای کمیته محیط زیست در تاریخ۱۲ آپریل ۲۰۱۹، ساعت۱۹:۳۰ دقیقه به وقت اروپای مرکزی با حضور اعضای کمیته و جمعی از فعالان حقوق بشر و میهمانان دیگر در فضای مجازی پالتاک برگزار گردید در این جلسه پس از گزارش و تحلیل موارد نقض حقوق محیط زیست در فروردین ماه، در رابطه با چرایی رانش زمین صحبت شد. همچنین درمورد کنوانسیون تهران که مربوط به حفاظت محیط زیست دریای خزر میباشد نیز صحبت شد و تحلیل آن صورت گرفت و سخنرانی ایی با موضوع عدم برنامه ریزی، دلیل آسیبهای سیل و خشکسالی نیز داشتیم. و درنهایت پیرامون موضوع چرایی سیل و بحرانهای پس از آن بحث آزاد انجام پذیرفت که علاقه مندان می‌توانند گزارش جلسه فوق را از فایلهای ضبط شده زیر شنوا باشند.

رضا عباسی زمان آبادی : گزارش و تحلیل اخبار نقض حقوق محیط زیست در فروردین ماه

شبنم رضاوند : تحلیل کنوانسیون حفاظت از محیط زیست دریای خزر ( کنوانسیون تهران)

احسان رضایی نژاد : موضوع سخنرانی: چرایی رانش زمین

آرش آدینه : موضوع سخنرانی: عدم برنامه ریزی دلیل آسیبهای سیل و خشکسالی

بحث آزاد : چرایی سیل و بحرانهای پس از آن

Page 1 Page 2 Page 307